تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

نظرات

...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

این سکوت دردانگیز من را فرا خواند جیگرکم!

هیچ قصد برگشتن به این اختلال‌آباد وبلاگستانی را نداشتم. اما این سکوت دردانگیز من را فراخواند به آلونک اینترنتی‌ام در اینجا. علی‌رغم اطلاع رسانی گسترده و استکبارستیزم کسی اعتنایی بر کامنت‌پراکنی‌های مشعشعم ننمود و آدرس وبلاگ را به مکان جدید تغییر نداد جز دو-سه نفر. من هم چون دیگر شهروندانی که از اختلال‌آباد مهاجرت نموده بودند به بلادفرنگ و در دامان امپریالیسم جهان‌خوار بساط عیش گسترده بودند، بار و بنه‌ام را برداشته و در آن‌ور آب‌ها (بلاگر‌آباد) رحل اقامت گزیده بودم. اما چه سود که دوستان را حالی نبود دست در لینکستان‌شان ببرند و عریضه‌ی ما را به ساز تعویض بنوازند.
دردانگیزتر آنکه کنتور کامنت‌هایمان در خانه‌ی جدید بیشتر از یکی دو شماره نمی‌اندازد و شدیدا از دریافت کامنت‌های بازرگانی محروم گشته‌ایم و کسی را حوصله‌ای نیست با سرعت قوزمیت اینترنت وطنی در سیستم کمی سنگین بلاگر گوهرافشانی بکند و نظر و حرف و حدیثی بنگارد. شاید بد نباشد نوشته‌های بی‌بو و خاصیت‌مان را به صورت موازی در هر دو وبلاگ نشر بدهیم، تا هم از امکانات خفن اوشان بهره ببریم و هم از مزایای مخاطب برانگیز ایشان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/20ساعت   توسط هادی خشايي  | 

فصل کوچ.

اسباب کشی کرده‌ام به خانه‌ی جدید. دیگر در اینجا نخواهم نوشت. لطفا آدرس لینک من را به آدرس جدیدم تغییر دهید. خانه ی تازه‌ی مجازی‌ام اینجاست:

http://9aban.blogspot.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت   توسط هادی خشايي 

مرخصی

فعلا برای مدتی به روز نخواهم شد. کلی کتاب و مطلب نخوانده دارم که می‌خواهم بروم سراغشان. وبگردی و وب‌نویسی تمرکزم را به هم می‌زند. مخصوصا با این اوضاع و احوالی که به وب سایه انداخته و فکر و ذهن من از آن مصون نیست و نمی‌توانم پی‌گیر مسائل نباشم. برای همین ترجیح می‌دهم یک مدتی کانکت نشوم. چون این وبلاگ استارت وبگردی‌هایم هست کار در آن را فعلا معلق می‌کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت   توسط هادی خشايي  | 

تمرین داستان نویسی (1): این عکس تزیینی هست!

این عکس تزیینی هست!

پیرمرد گوشه‌ی روزنامه را توی دست‌هایش چنگ زد و نوک بینی‌اش را چسباند به عکس توی روزنامه. برای دقایقی زل زد به عکس. مرد توی عکس کاپشن سفیدی به تن داشت، کاپشنی سفید که دو خط مورب قرمز از روی شانه‌ی راست به انتهای سمت چپش کشیده شده بود و مارک دایره‌ای سیاه‌رنگی درست میانه‌ی کمر کاپشن دیده می‌شد. انگاری همین دیروز همسرش آن را دوخته بود به روی کاپشن. تصویر صورت کسی که عکسش توی روزنامه چاپ شده بود معلوم نبود. پیرمرد با خودش فکر کرد: <<یعنی این می‌تونه محمدرضای من باشه؟>> ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت   توسط هادی خشايي  | 

مانیفست یا توصیه به جوگیرشدن؟

!از طریق سایت خوابگرد به لینک مطالب تامل انگیزی برخوردم که در زیر می‌آورم.
1. مطلب اول یادداشتی است از امیر احمدی آریان با عنوان «مانیفست ادبیات آینده» که آن را در اینجا (کلیک کنید) می‌توانید بخوانید. نویسنده در این یادداشت سعی کرده است با تحلیلی بر رمان‌نویسی دهه‌های گذشتی، پیشنهادی برای خلق «رمان بزرگ» در دهه‌ی پیش‌رو ارائه دهد.
2. مطلب دوم نقد موشکافانه‌ی حسین ایمانیان است بر یادداشت امیر احمدی آریان با عنوان «فعلا خط و چرت می‌زنیم». ایمانیان با نگاهِ انتقادیِ منفی مانیفست آریان را تحلیل کرده، بر بسیاری از گزاره‌های یادداشت آریان مهر ابطال زده و رویکرد او را در ارائه‌ی مانیفست به چالش کشیده. ایمانیان در پایان به صراحت چنین نوشته: «حرف اصلی «مانیفست ادبیات آینده» توصیه به نویسند‌گان ایرانی برای «جو‌گیر شدن» است و نه چیزی دیگر.» یادداشت ایمانیان را هم می‌توانید در اینجا (کلیک کنید) بخوانید.

3. و اما سومین مطلب مقاله‌ای است به قلم "سیدرضا قاضی نوری" با عنوان «مقاومت شبکه‌ای شادمانه و پر امید». برای تغییر دیدگاه‌ها و فائق آمدن بر یاس لعنتی ماه‌های اخیر بس موثر و کارگشا است. در مقدمه‌ی این مقاله می‌خوانیم: «آنچه در این نوشتار می‌آید، دفاعی است مجادله‌پذیر از این ایده که جنبش ایجاد شده در ماه‌های اخیر، در کوتاه مدت بیش از آنکه نیازمند تصرف قدرت سیاسی باشد، محتاج تغییر و تسخیر تن‌ها و روان‌ها و در درجه‌ی بعدی شکل بخشیدن به فضاهای عمومی است». برای مطالعه به اینجا (کلیک کنید) وارد
شوید.
رمزآشوب برگشت:
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت   توسط هادی خشايي  | 

>> شرمنده!

1. وبلاگ گفتگو به تازگی شروع به کار کرده و با مطالبی پیرامون ادبیات داستانی ایران به روز است.

2. هنوز برنامه‌ی خاصی برای وبلاگم ندارم. اگر به روز نشدنم با داستان همینطور پیش بره شاید از خیر نوشتن در اینجا بگذرم. آدم از روح ژرژ سیمنون پرکار خجالت می‌کشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط هادی خشايي  |