تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

قصه‌ي كوتاه: دستهاي رسيده و ... | هادي خشايي

 دست هاي رسيده و چشم هاي كال / هادي خشايي

 از خانه بيرون آمد ودرحياط را نيمه باز  گذاشت . دستي به محاسن خاكستريش  كشيد و عرق را از روي صورتش پاك كرد .صداي بال زدن شنيد ، نگاه كرد، روي ديوار خانه اش چند كبوتر سفيد نشسته بود . صداي دخترش را مي شنيد كه توي حياط بالا و پايين مي پريد. دخترش گيلاس هايي را روي گوشهاي او آويزان كرده بود، آنها را برداشت . دوتا را خورد و دوتاي ديگر را توي جيبش كنار سكه ها انداخت.از جلوي در دور نشده بود كه همسرش او را صدا كرد.مرضيه  سر را از در بيرون آورد و گفت : "يه شيشه خيار شور هم بگير". مرد گفت :"باشه"...... (به ادامه مطلب برويد)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت   توسط هادی خشايي  |