تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

قصه‌ي كوتاه: هفتصد و سي | هادي خشايي

 هفتصد و سي / هادي خشايي 
شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد.
پدر شيوا پرسيد: شما؟
مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
_ نمي شناسمتان.
_ نشانيهاي كيف را مي دهم. قفلش رمزدار است، رمزش را مي دانم،مداركم توي كيف هست. بعد از اينكه بازكردم مي دهم ببينيدش. (به ادامه مطلب برويد)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت   توسط هادی خشايي  |