تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

قصه‌ي كوتاه: حس و حال | هادي خشايي

 حس و حال / هادي خشايي

تا به انتهاي خيابان برسد، چندباري زير نور ملايم آفتاب ايستاد و از ميان ازدحام جمعيت به نقطه اي نامعلوم در ميان همهمه ي عابرين آن ظهر زمستاني خيره شد. با خودش فكر كرده بود شايد براي اين نمي تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پي آن دونفري هست كه ديده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر ميان ناله هايش از مرد جوان مي خواست كه نزندش. مرد جوان و دختر پايين پله هاي دفتر ازدواج و طلاق ايستاده بودند و مرد با مشت و لگد دختر را مي زد. با خودش فكر كرده بود كه موضوع چه چيزي مي توانسته باشد. ازدواج يا طلاق؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت   توسط هادی خشايي  |