تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

قصه‌ي كوتاه: دستهاي كاغذي | هادي خشايي

 دستهاي كاغذي / هادي خشايي

نزديك كيوسك تلفن همگاني صف كوتاهي از چند مرد و زن ايستاده بود. آفتاب ظهر تابستان همه را كلافه مي­كرد. مرد مقواي بسته ي باز شده­ي سيگار را از روي زمين برداشت و توي دست­اش گرفت. جيبهاي­اش را گشت تا خودكار سياهي را كه مي دانست تا قبل از بازداشت شدنش با خود داشته پيدا كند. خودكار را از ته جيب كت سرمه­اي­اش بيرون آورد. مقوا را روي زانوي­اش گذاشت و اولين كلمه از جملاتي را كه توي سرش جست و خيز مي كردند، با خودكار به روي مقوا نوشت. (به ادامه مطلب برويد)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت   توسط هادی خشايي  |