تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

قصه‌ي كوتاه: پژواك | هادي خشايي

 پژواك / هادي خشايي

انگشتش را زد به آب دهانش و با خيسي آن روي شيشه‌ي غبار گرفته دايره‌اي كشيد. تصاوير برف گرفته‌ي روستا از محيط دايره به چشمش آمد. آن ور شيشه لايه‌ي نازكي از برف چهارچوب پنجره‌ي چوبي را پوشانده بود. چوب‌هاي خشك توي حلبي صدا دادند. به طرف آتش توي اتاق برگشت. روي پتويي كه گوشه‌ي اتاق انداخته شده بود نشست و گوشي تلفن همراهش را از جيب كاپشنش بيرون آورد. روي دفترچه تلفنش انگشت زد. تا ميانه‌ي ليست شماره‌ها رفت و شماره تلفن زن را انتخاب كرد. كليدها را پشت سر هم فشرد و تلفن را به گوشش چسباند. تلفن زن خاموش بود. (به ادامه مطلب برويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت   توسط هادی خشايي  |