تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

بريده‌اي از "نماز‌خانه كوچك من" |هوشنگ گلشيري

  ...
من فكر مي‌كنم عشق با شم تشخيص تفاوت صداها شروع مي‌شود، يعني وقتي كه مي‌شود چشم بسته حتي كوچه‌هاي ناآشنا را رفت، بي‌آنكه احتياجي باشد دست كوچك و سردش را در دست بگيري.
مي‌گفت: مطمئنم كه تو همه چيز را به من نگفته‌اي.
مي‌گفتم: باور كن چيز زيادي نبوده.
مي‌گفت: رفيق دختر؟
مي‌گفتم: نه.
مي‌گفت: ممكن نيست. تو كه نه زشتي و نه نمي‌دانم... سر و وضعت هم كه بدك نيست.
مي‌گفتم: كم رو بودم.
مي‌گفت: اين را مي‌دانم. اما وقتي عرق مي‌خوري، مثل آن شب، چي؟
همان شب را مي‌گفت. پياده مي‌آمديم. توي كوچه باغ بود. شايد از بس هوا خنك بود، و يا از بس برگ زير پايمان بود و نمي‌دانم يكجور غم خوبي توي هوا بود كه نمي‌شد آدم نگويد، و نگويد كه حالا تمام پنجره‌هاي روشن را، حتي اگر بسته باشند، دوست دارد.
مي‌گفت: بگو دوستم داري.
مي‌گفتم: حتما بايد گفت، مگر نمي‌بيني؟
نمي‌دانم چرا تا آدم نگويد باورشان نمي‌شود، درست مثل همان پسرك لاغر كه پايش شكسته بود. گفتم ببين.
گفت: اين كه چيزي نيست.
دو انگشتم را زيرش گرفته بودم. ديد، مطمئنم. اما گفت: خوب؟
گفتم: آخر ببين من شش انگشتي‌ام.

(كتاب "نمازخانه كوچك من"؛ هوشنگ گلشيري – چاپ دوم؛ 1364- كتاب تهران- قصه‌ي كوتاه "نمازخانه..." ص 12)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت   توسط هادی خشايي  | 

بعدالتحرير: حال و روز يك تصادفي | روزنوشت

  حال و روز يك تصادفي:يكي از دوستان توي بخش نظرات پاتوق ادبي سوالي طرح كرده بود راجع به بازنويسي قصه و ارائه كردن يك ورژن نو از اثر. حالا كه آخرين ورژن حس و حال را هم توي وب گذاشتم و دوستان هم خواندند، خوب است راجع به ورژن‌هاي مختلف قصه‌ي كوتاه "حس و حال" هم چند خطي بنويسم. نسخه‌ي اول كار را شايد سه سال پيش بود نوشتم. اولين بار هم براي مهدي و مجتبي خواندم. توي پارك شهرچايي اروميه. آن‌ها نشستند روي نيمكت و ...


[متن کامل]
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت   توسط هادی خشايي  | 

يك اتفاق؛ نقطه‌ي صفر | روزنوشت

  نقطه‌ي صفر
حادثه‌ها آدم را تغيير مي‌دهند. يك‌هو مي‌بيني زندگي را آن‌طور كه بايد تجربه نكرده‌اي و بسياري از تجربه‌هايي كه داشته‌اي تهي بوده‌اند از ادراك‌هاي عميق.

چند سالي را بيهوده حول ميداني گشته‌اي كه نقطه‌ي شروع و پايانت يكي بوده. يك اتفاق كوچك باشد يا بزرگ، فقط به شرط اينكه يك اتفاق باشد، مي‌تواند حسابي تكانت بدهد و گرد و غباري را كه روي پلك‌هايت نشسته پاك كند و پرده‌ي نامحسوس روزمرگي‌ها را كنار بزند.

 كاش اين اتفاق سه – چهار سالي زودتر حادث مي‌شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت   توسط هادی خشايي  | 

بازنويسي قصه‌ي كوتاه "حس و حال"

  اين قصه از كارهاي تابستان سال 86 بود. دو هفته‌ي پيش مجبور شدم براي چاپ در مجموعه قصه‌اي بازنويسي‌اش بكنم. امروز براي انتشار توي وبلاگ تايپش كردم. اگر كسي حوصله كرد و خواند، حتما نظرش را براي‌ام بنويسد. سپاس.

لینک فایل PDF : دانلود كنيد! (راست كليك كنيد و گزينه‌ي save target az را بزنيد)

حس و حال

#
فرهاد به انتهاي خيابان رسيده بود. ايستاد و به پشت سر برگشت. مردم هنوز ايستاده بودند و سرو صداها هنوز مي‌آمد. نمي دانست چرا نمي‌تواند به راهش ادامه دهد. شايد چون نگاه زن از ذهنش پاك نمي‌شد.
از در اداره كه بيرون آمد، ازدحام عابرين چندمتر آنطرف‌تر نظرش را جلب كرد. زيپ پالتو را كشيد، كيف را دست به دست كرد و به طرف شلوغي رفت. از روي شانه‌ي آدم‌هايي كه ايستاده بودند به وسط قائله سرك كشيد...... (متن كامل در ادامه مطلب)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت   توسط هادی خشايي  | 

يك قطعه‌ي كوتاه از گذشته‌ها

  قطعه‌ا‌ي كوتاه از گذشته‌ها
قامت بلندي داشت كه با آن
آسمان را به روي شانه‌اش مي برد
و ابرها از مژه‌هايش* بارور مي‌شدند
وقتي پشتش خميد
همه جا را مه گرفت
و وقتي مرد
دنيا به آخر رسيده بود
سياركي از راه دور خودش را به زمين رساند
گور باشكوهي  برايش دست و پا كرد
و در هاي و هويي عظيم به خاكش سپرد

دوست بزرگوارم، رامين خان رادمنش
متذكر شده بودند كه مژگان‌هايش، جمع بستن ِ جمع هست.
تذكر به جايي بود كه اصلاح شد،
سپاس از رامين عزيز
و يك توضيح اينكه اين متن شعر نيست. هر چند من زير موضوع شعر منتشر كرده‌ام.
بيشتر متن ادبي است از خيلي وقت پيش. فعلا حال تايپ كردن قصه‌هايم را ندارم.
از هارد كپي كرديم به وبلاگ شايد فرجي بشود و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت   توسط هادی خشايي  |