...
من فكر ميكنم عشق با شم تشخيص تفاوت صداها شروع ميشود، يعني وقتي كه ميشود چشم بسته حتي كوچههاي ناآشنا را رفت، بيآنكه احتياجي باشد دست كوچك و سردش را در دست بگيري.
ميگفت: مطمئنم كه تو همه چيز را به من نگفتهاي.
ميگفتم: باور كن چيز زيادي نبوده.
ميگفت: رفيق دختر؟
ميگفتم: نه.
ميگفت: ممكن نيست. تو كه نه زشتي و نه نميدانم... سر و وضعت هم كه بدك نيست.
ميگفتم: كم رو بودم.
ميگفت: اين را ميدانم. اما وقتي عرق ميخوري، مثل آن شب، چي؟
همان شب را ميگفت. پياده ميآمديم. توي كوچه باغ بود. شايد از بس هوا خنك بود، و يا از بس برگ زير پايمان بود و نميدانم يكجور غم خوبي توي هوا بود كه نميشد آدم نگويد، و نگويد كه حالا تمام پنجرههاي روشن را، حتي اگر بسته باشند، دوست دارد.
ميگفت: بگو دوستم داري.
ميگفتم: حتما بايد گفت، مگر نميبيني؟
نميدانم چرا تا آدم نگويد باورشان نميشود، درست مثل همان پسرك لاغر كه پايش شكسته بود. گفتم ببين.
گفت: اين كه چيزي نيست.
دو انگشتم را زيرش گرفته بودم. ديد، مطمئنم. اما گفت: خوب؟
گفتم: آخر ببين من شش انگشتيام.
(كتاب "نمازخانه كوچك من"؛ هوشنگ گلشيري – چاپ دوم؛ 1364- كتاب تهران- قصهي كوتاه "نمازخانه..." ص 12)
