خيلي وقت پيش «سمفوني مردگان» عباس معروفي را باز كردم كه بخوانم. بعداز چند سطر حال و حوصلهام سر رفت و كتاب را بستم. كتاب همانطور ماند. تا اينكه چند روز پيش از ميان رديف كتابها بيرون كشيدم تا بار ديگر به سراغ خواندنش بروم. و اين بار بر خلاف بار اول سه ساعت مداوم خواندم و خواندم و خواندم. شايد از سرماي زمستان بيرون و برفهاي توي كتاب بود كه هر دو دست به دست هم داده بودند كه من از كتاب چشم برندارم. بعد از سه ساعت، داشتم پهلو به پهلو ميشدم، ياد خبري افتادم كه چند وقت پيش از تلويزيون ديدم.... (وارد ادامه مطلب شويد)
ادامه مطلب

دوباره