تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (روزنوشت‌ها و ادبيات داستاني)

خيلي وقت پيش «سمفوني مردگان» عباس معروفي را باز كردم كه بخوانم. بعداز چند سطر حال و حوصله‌ام سر رفت و كتاب را بستم. كتاب همانطور ماند. تا اينكه چند روز پيش از ميان رديف كتاب‌ها بيرون كشيدم تا بار ديگر به سراغ خواندنش بروم. و اين بار بر خلاف بار اول سه ساعت مداوم خواندم و خواندم و خواندم. شايد از سرماي زمستان بيرون و برف‌هاي توي كتاب بود كه هر دو دست به دست هم داده بودند كه من از كتاب چشم برندارم. بعد از سه ساعت، داشتم پهلو به پهلو مي‌شدم، ياد خبري افتادم كه چند وقت پيش از تلويزيون ديدم.... (وارد ادامه مطلب شويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت   توسط هادی  | 

  دوباره
دوباره اين دلم از ثانيه مكرر شد
تمام خنده ي ديروز پاك پرپر شد
نشست سايه ي ديوار پاي چوبه ي دار
تمام باد وزيد و نگاه من سر شد
كشيد دست زمانه به زير پايم خط
به آه و ناله و دردم دو گوش تو كر شد
نفس نيامد و رفتن به دست من زد چنگ
به دست بسته چه كردم طناب آخر شد
چه لنگ مي زدش آن دست وپاي مغرورم
دو چشم عاشق تو تنگ و خوني و تر شد
صداي خنده ي نازت به وقت عصر و غروب
دوباره مرتكب قتل هاي ديگر شد

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت   توسط هادی  |