...
جاده را بسته بودند. از وانت پياده شد و درش را سفت بست. گرد و خك پشت وانت هنوز نخوابيده بود. سرباز تابلو به دستي از كنار كوه پايين آمد و در حالي كه دفترچه اي را توي دستش وارسي مي كرد به كنار وانت تكيه داد.
سرباز گفت: از كجا داري مي ياي؟
مرد گفت: از همين ده بالايي.
_كدوم يكي شون؟
_ همين كه يك آسياب قديمي داره.
_ چرا اين همه تند داشتي مي رفتي؟
_ مرد با انگشت اشاره اش سر زن را نشان داد و گفت: "حالش بده، دارم مي برمش شهر".
مامور گفت: "اونجا چيكار مي كردين"؟
_ رفته بوديم پيش يكي از فاميل هاي خانومم.
_زنت چشه؟
مرد چندباري با كف دو دست به روي صورتش كشيد و كلافه داد زد: «جناب اگه همينطور سين جيمم كني زنم از دست رفته، هر چقدر دلت مي خواد بنويس».
_يعني چي هر چقدر؟ مثل اين كه تو قانون حاليت نمي شه!
_ نفسش در نمي آد، الان هست كه سَقَط بشه!
_جاده بسته است،مي خوان آسفالتش كنن!
_حالا اجازه بده از تو همين جاده خاكي بريم، ...
_نمي شه.
مرد داد زد: "يعني چي كه نمي شه"؟ بعد سوار وانت شد و استارت زد. سرباز جلوي ماشين ايستاد و داد زد:"هي كجا"؟
مرد چند متري دنده عقب رفت. بعد فرمان را گرفت به سمت بيرون جاده و پدال گاز را فشار داد. مامور به دامنهي كوه دويد. وانت گرد و خاك كنان وارد كنارهي خاكي جاده شد...
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/17ساعت   توسط هادی خشايي
|
دو شعر از نازنين نظام شهيدي
(كتابها: ماه را دوباره روشن كن، بر سهشنبهها برف ميبارد، اما من معاصر بادها هستم)
معرفي شهيدي از زيان خودش (كليك كنيد)
جهان نو
اينك كشف جهان نو،
با لمس حفرههاي به جا مانده.
بر ملافهها و بالشها
آغاز ميشود.
جهان تازه، يعني:
زمين معصومي،
كه تنها ساكنش سپيده دم است
و ميداند
چه وقت بايد لمس كند،
ليوان واژگون و نقش ملافه را...
دوستمان كه...
دوستمان كه نميدارند
دريچههاي ويرانيم
شايد تركي گنگ بر دريچهاي متروكيم
يا باز همان چراغ خاموشيم
در آينهاي كهنه ميتابيم
به خيابان بيانتها و خاكستري عصر،
مينگريم
بيتجسد آشناي هوايي
تا هواييمان كند.
دوستمان كه نميدارند،
آينههاي ويرانيم.
کلمات
پشت هر كلمه اتاقي پنهان است
پشت هر جمله چراغ قوهاي مخفي
راه متروكي را باز ميكند،
رو به خياباني كه يك بار در فصلي دور اتفاق افتاد
يا اتاقي كه در كودكي، در بسته مانده است.
- كسي آنجا نيست؟...
پشت هر كمله اتاقي خاليست
در هر اتاق چراغي مخفيست
پشت هر چراغ ريسماني معلق است
تا تو را به آن خيابان دور بياويزد.
- كسي آنجاست؟...
پشت كلمات اتاقهايي پنهان است
با خندههاي خاموش، نجواها
با آهها، سكوت، صداي تيك تاك قدمها
پشت جملات راهرو به چراغي كم سو ميانجامد
- آنجا هيچ كسي نيست؟...
نه! تنها منم كه در كلماتي تو به تو پرسه ميزنم
و ماه كه ميآيد در اتاقهاي خالي چرخ بزند...
ويژهنامهي سايت صحنهها | آثار نازنين نظام شهيدي
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/12/07ساعت   توسط هادی خشايي
|
اول بلاگرولينگ از كار افتاد و ديگه نتونستيم وبلاگهاي به روز شده رو ببينيم. بعد هفتان فيلتر شد و مصيبت دوچندانتر شد. هفتان و لينكهايش تا حدودي آلام فرابشري من رو در عرصهي وبلاگخواني تسكين ميداد. هفتان و لينكهايش براي آدم تنبلي مثل من كه روابط محدودي با وبلاگنويسهاي حرفهاي ادبياتي دارد كار را راحت ميكرد و از طرفي هم باعث ميشد مطلب به دردبخور از چشمم دور نيافته. پيوندهاي وبلاگم را تكاندم و خيلي از آنها را آرشيو كردم. دوستاي وبلاگنويس من وبلاگنويس جدي نيستند، ماهي يا سالي يكبار وبلاگهايشان را با داستاني، شعري و يا دلنوشتهاي به روز ميكنن. هر از گاهي هم ميآيند نظرافشاني ميكنند.
امروز از ظهر احساس خستگي عجيبي داشتم، به سختي خودم رو سرپا نگه داشته بودم به كارهام برسم. عصر ديگه طاقت نياوردم و كپهي مرگم رو گذاشتم و رفتم در عالم خوش خواب. زمستون و هواي گرفتهاش هم بي تاثير نيست در اين كه اين روزها مثل خرس برم تو خواب زمستوني.
ديروز در معيت دوست گرامي رفتيم سينما براي ديدن فيلم موستهجن چهارچنگولي. انصافا ملت استقبال خوبي كرده بودند. بعد از مدتها داشتم سينما رو پر ميديدم. البته نه خيلي پر كه ملت بيان براي بليت صف بكشن ولي خب اونهمه اومده بود كه احساس كني توي سالن تاريك سينما نشستي. نمي دانم چرا ولي من گاهي حال مي كنم كه توي سينماي پر همراه ملت فيلم ببينم، خنديدن با جمع رو گاهي خيلي دوست دارم. اين چهارچنگولي هم پر از موارد ارشادي بود كه نميدانم چه طور از ساطور مميزي بيرون اومده بود. بعد ديدن موارد غيربهداشتي كه از زير ذره بين و شايد به عمد در رفته بود، ياد سنتوري افتادم و حرفهاي وزيرارشادالدوله. نسخهي قاچاقي سنتوري را با فراغت خاطر رصد كرده بودم و نميفهميدم براي چي ميخواستن فيلم را از پرده پايين بكشند، شايد براي فحشهاش بود يا... ولي اين چهارچنگولي يه چيز ديگه بود. ملت از ته دل ميخنديدن.
اين اواخر فيلم شاسكولمآبانه زياد ديدم، دلداده هم يه كوفتي بود توي همين مايهها، اونجا هم جواد رضويانش حال به همزن بود اينجا هم. البته اينجا دز كمدياش با حضور استاد فتل و رضا شفيعي جم به شدت بيشتر بود. شفيعي جم چربيهاش رو از ته دل ميچرخوند. فيلم يه يهاره رهنما هم داشت كه من نمي دانم كي قراره نقش مادرهاي خونهدار موقر رو بازي كنه! آخرين فيلمي كه كمي تا حدودي قابل هضم بود برام "محيا" بود. البته يه توضيح مختصر هم لازمه بدم، توي اين گوشهي خاك پاك وطن با فاصلهاي قابل توجه از مركز نشينان فيلمها به نمايش درميآد، پس تعجب نكنيد اگر يكهو اين حس به سراغتون بياد كه من چند ماهي از اوقات رسمي مملكت عقب باشم.
قصد داشتم كمي ديگر مهمل ببافم براي اين پست وبلاگ كه به نظرم كفايت ميكنه. لطفا اونطرفتر بالا بياريد.اووووووووووو...
+ نوشته شده در شنبه
1387/12/03ساعت   توسط هادی خشايي
|