Novel: رمان (منبع: واژگان توصيفي ادبيات/عربعلي رضايي/ص234)
در تعريف رمان گفته اند: «رمان داستاني است به نثر و با وسعت معين (دست كم پنجاه هزار كلمه) كه جنبهي ساده و اساسي آن داستان است.»(1).و نيز «رمان حكايتي است نرم و لطيف معمولا از عشق... روايتي است تخيلي، متفاوت با قصه كه حوادث آن به آساني ميتواند در زنجيرهي حوادث معمولي حيات انساني در فضاي جامعهي جديد قرار گيرد.»(2) بدين ترتيب رمان در تقابل با واژهي همسنخش قصه قرار ميگيرد كه «حكايتي است پهلواني كه به اشخاص و اشياي افسانهاي و ساختگي ميپردازد... به وصف چيزهايي كه هرگز رخ ندادهاند، حتي امكان رخ دادنشان نيز نيست.»(3) حال آنكه «رمان تصويري از زندگي و رفتارهاي واقعي است، و نيز تصويري از روزگاري كه رمان در آن نوشته شده است... گزارشي است آشنا از چيزهايي كه هر روز جلو چشمان ما روي ميدهند.»(4) حتي واژهي نوول (رمان) نيز بر چيزي كه تازه باشد دلالت ميكند و آن را نخستين بار براي بازشناسي رمان از قصه به كار بردهاند.
1ـ ادوارد مورگان فوستر. جنبههاي رمان.ص9.
2ـ ميريام آلوت. همان.ص51.
3ـ همان.ص 47-48.
4ـ همان.ص 25.
+ نوشته شده در جمعه
1388/01/14ساعت   توسط هادی خشايي
|
در اين سه چهار سال، روزها مثل برق و باد براي من گذشتند، شايد از عوارض بالا رفتن سن و درگير شدن جدي با زندگي باشد. آخرين بار سه سال پيش بود كه دوستام توي روز تولدم كنارم بودند.اما الان نيستند. آخرين باري كه همه جمع بوديم هم، همان سه سال پيش بود. الان همشون رفتند سر خونه زندگيشون. ديديم كسي نيومد تبريكي چيزي بگه يا پيامكي، تلفني، آفي،آني برام بفرسته، اومدم خودم به خودم تبريك بگم، ناكام از دنيا نرفته باشم.
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/10ساعت   توسط هادی خشايي
|
شيرينكاريهاي من در نقد و نقادي: بعد از مدتها كه به مدد نوشتاريها باز چشمم افتاد به نوشتههاي خودم در باب قصههاي ديگران، فوقالعاده كيف كردم و از خواندن دوبارهي نقدم بر روي قصهي "مدرس کارگاه های قصه نویسی حوزه ی هنری" بر خودم احسنت گفتم. چه قلم بامزهاي داشته ام من! پر از جملات نغز و گوهربار كه دل هر خوانندهاي را ميلرزاند و كامش را شيرين ميكند. حيف كه يك مدتي است بيخيال نقد و نقادي شده ام. ما همان قصههاي چَپَرچُلاقِ خودمان را بنويسيم كفايت ميكند. دم نوشتاريها جيز با اين نقدپراكنيهايشان!
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/01/09ساعت   توسط هادی خشايي
|
حالا نوبت تو هستش
تو الان عزيز دلشي
اشتباه نكن! اين يه ترانهي عاشقانه نيست!
اون هميشه علاقه داره يك بادكنك باد كنه
و هرچقدر كه بيشتر بادش كنه، بادكنك هم اون رو بيشتر بالا ميبره
ميدوني كه! اين يه رابطه دو طرفه است
حالا نوبت تو هستش، تو الان عزيز دلشي
اشتباه نكن! من بهت حسودي نميكنم!
من به هيچكي حسودي نميكنم. قبل از تو هم بودند، خيليها، كه باد شدند و رفتند اون بالا.
الان حسابي بزرگ شدي، شدي اندازهي يه بشكه!
ولي بدون
بدون كه يه روزي
يه روز از روزهاي خوب يا شايد هم بد خدا
وقتي ديد تاريخ مصرفت سر اومده
و رسيدي به تاريخ انقضا
با يه تلنگر كوچيك
خيلي كوچيك
شايد با سر يه سوزن
تو رو هم ميتركونه!
حالا نوبت تو هستش
تو الان عزيز دلشي
اشتباه نكن! خيلي از ماها اين اشتباه رو كرديم!
ميدوني كه! اين يه منفعت دو طرفه است.
ولي منفعتي كه تو مي بري خيلي پوچه
بعد چند وقت سرت بي كلاه ميمونه.
اشتباه نكن! نخواستم با اين ترانه اسكاتلندي اذيتت كنم
فقط خواستم بگم
سفت كلاهت رو بچسب و اگه تونستي از همين الان يه كلاه براي خودت بخر!
حالا نوبت تو هستش
تو الان عزيز دلشي...
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/01/09ساعت   توسط هادی خشايي
|
مرد انگشتان دو دستش را در هم فرو برد. دستها را روي لبهي ميز گذاشت و به پشتي صندلي تكيه داد. رو به من گفت: «بيمايهايد، بيمايه، توهم برتان داشته، چند وقتيست اينطرف و آنطرف ميخوانم كه يكيتان نوشته "فلان تعداد كتاب در دست انتشار دارم، كتاب فلاني زير چاپه، فلاني كه نويسنده معاصره..." جمع كنيد اين بازي مسخرهيتان را، اگر كسي نشناسدتان گمان ميكند با همينگوي طرف است، يا نميدانم دارد با داستايوسكي حرف ميزند، گاهي خودتان را توي آينه بزنداز كنيد تا ببيند چه قَدي هستيد، اصلا قَد اين حرفها هستيد كه قُدقُد ميكنيد؟».
روي ميز خم شدم و با تتهپته گفتم: «لطفا حساب من را از آنها سوا كنيد، من به بيمايه بودن خودم اعتراف ميكنم».
نيشخندي زد و گفت: «تو كه از همه مدعيتر بودي، داد و هوارت عالم رو برداشته بود».
گفتم: «جواني بود و هزار سودا، فكر ميكردم واقعا ميشود، نشد، دارم يك كارهايي ميكنم از توهم بيرون بيايم، دارم به نوشتن يك رمان فكر ميكنم».
گفت: «تا جايي كه يادم ميآيد الان سه سالي، شايد هم بيشتر، باشد كه داري از نوشتن رمان حرف ميزني، فكر نميكني كه ديگه حرف زدن كافي باشه و بايد بنويسي؟».
شرمنده شدم و سرم را پايين انداختم. ادامه داد: «بايد برم، بايد برم و يك هوايي بخورم، تو هم پاشو، پاشو برو يه هوايي بخور، پاشو».
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/01/06ساعت   توسط هادی خشايي
|