تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

پوست انداختن؟

دوستان، پوست من کلفت است! مثل پوست گرگدن! و جبهه ای که باز کرده ام، تک نفره هست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت   توسط هادی خشايي  | 

یادداشتی درباره کتاب "شیفته تلویزیون".

(قصدم از نوشتن این یادداشت فقط ثبت تجربه ی خودم از خواندن یک کتاب بود، همین).
کوتاه درباره­ی کتاب "شیفته­ی تلویزیون" ، The T.V. Kid  (©1987)
رمان کودک و نوجوان، نوشته­ی بتسی بایارس/ مترجم: پروین علیپور / ناشر: سوره مهر/ چاپ 83
عوالم کودکی و نوجوانی هنوز برای من جذاب هستند. اخیرا دو کتاب از این رده سنی خواندم. اولی "نامه­هایی برای آقای هنشاو عزیز" و دومی "شیفته­ی تلویزیون" بود که ساعتی پیش تمامش کردم. برای این روزهای بی­حوصلگی و برگشتن به دنیای خواندن و نوشتن بهترین شیوه است برای من. کتاب "شیفته­ی تلویزیون" نوشته­ی بتسی بایارس درباره­ی لنی، نوجوانی است که شدیدا محو در دنیای برنامه های تلویزیونی است، از کارتون­ها ومسابقه­های تلویزیونی گرفته تا پیام­های بازرگانی شصیت ثانیه­ای، به طوری که او دربرابر تکلیف معین شده از طرف معلمش برای حفظ شعر، تنها چیزی که به خاطر دارد ترانه­های برنامه­های تبلیغاتی است. لنی در درس علوم ضعیف است و تمام زمانی را که باید برای خواندن کتابهای درسی اختصاص بدهد، به خیال­بافی درباره­ی برنامه­های تلویزیونی صرف می­کند. لنی همواره خودش را در کانون این خیالبافی­های تلویزیونی قرار می­دهد و برای همین واقعیت زندگی جایش را در باور لنی به خیالبافی­های تلویزیونی داده. روزی لنی مخفیانه به خانه­های ساحلی خالی از سکنه در کنار دریاچه­ای می­رود و در آنجا برای فرار از دید پلیس در زیر ساختمانی مخفی می­شود، در همین پنهان شدن ماری زنگی مچ پای لنی را نیش می­زند و اینگونه لنی ساعاتی تنهایی درد و رنج را می­چشد و رفته رفته لنی به دنیای واقعی و زندگی نو پا می­گذارد.

از بخش­های جالب کتاب برای من:
1- «لنی چشمهایش را باز کرد و خورشید را دید که داشت غروب می کرد. به نظر او امکان نداشت که هنوز غروب نکرده باشد! یادش نمی آمد که آن روز چه روزی است. فکر کرد که ممکن است طولانی ترین روز باشد. نویسندگان کتاب رکوردهای گوناگون می توانستند آن روز را در کتاب خود ثبت کتند و بنویسند اوایل اکتبر، روزی که ماری پسر بچه ای را زیر ساختمانی در ساحل دریاچه ای نیش زد، طولانی ترین روز تاریخ است.»
2- «فکر کرد که کارتونها و پیامهای بازرگانی تلویزیون زندگی واقعی را نشان نمی دهند و تنها هنرشان این است که می توانند افراد ساده را گول بزنند... به نظرش رسید اگر کسی بخواهد زندگی را کاملا و به درستی بشناسد، خودش باید به شدت با آن دست پنجه نرم کند.»
این کتاب با ترجمه­ی دیگری هم پیش از این در قطع جیبی منتشر شده است.

معرفی کوتاه بتسی بایارس
بتسی بایارس بیش از شصت کتاب برای نوجوانان نوشته است. او اولین اثرش را در سال 1962 منتشر نموده. کتابهای وی به نوزده زبان ترجمه شده اند و او صدها نامه از امریکا و سراسر جهان از طرف خوانندگانش دریافت کرده. بایارس جوایز بسیاری به دست آورده، از میان آنها می­توان "نشان نیوبری" در سال 1971 برای رمان "تابستان سوان"، جایزه­ی کتاب آمریکا در سال 1981 برای "شب شناگران"­­، جایزه ی ادگار آلن پو (به خاطر بهترین اثر رازآمیز مناسب نوجوانان) برای Wanted…Mud blossom و ... نام برد. درحال حاضر بایارس به همراه همسرش ED در یک منطقه ی پروازی زندگی کرده و هر دویشان خلبانی می کنند (به نقل از سایت شخصی نویسنده).
(سایت شخصی نویسنده  http://www.betsybyars.com  )
(نمایه آثار بایارس   http://www.booksnbytes.com/authors/byars_betsycromer.html  )

کلید واژه: رمان / کتاب / کودک / نوجوان 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت   توسط هادی خشايي  | 

سه ایدیم.

امروز بعد از مدتها، صبح خروس خون از خونه زدم بیرون، آن هم فقط در جهت اعتلای هنر قصه نویسی. رفتم یه جایی تا توی یک اتاق فکر، همه ی فکرهامون رو بریزیم روی هم شاید یک معجزه ای از توش بیرون بیاد و حادث بشه. برای صبحانه لوبیا دادند با نان فانتزی. همین طور فرت و فرت ایده و فکر بکر بود که از مخیله ام زد بیرون. یکی از بزرگان پیشنهاد داد از این به بعد جلسات رو بندازن توی صبح خروس خون، چون این جوری بساط صبحانه اش به راهه. صبح خروس خون چیز فوق العاده ای هست، به خصوص اگر در جهت اعتلای ادبیات باشد. خیلی دلگرم کننده بود، اینکه چند نفر آدم از استراحتشون بزنن و صبح خروس خون خودشون رو سر وقت برسونن برای یه جمع فرهنگی. سابقه نداشت که این ملت هنرمند سر وقت یه جایی حاضر بشن، ولی من ناباورانه دیدم همه آن-تایم حاضر شدند. صبح خروس خون یه حال و حوای دیگه ای داره، حیف که فقط خروسش توی بساط نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت   توسط هادی خشايي  | 

دویدیم

دارم خودم را روغن کاری می کنم، برای دوباره ها...
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

یکیدیم.

زنده ایم و به زنده بودن خود افتخار می کنیم! تشویق!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: سه یادداشت.

سه یادداشتی را که در بلاگ اسکای منتشر کرده بودم در اینجا هم می آورم.
... از طرفی هم می‌بینم این انزوا آدم را پرت می‌کند. گویا تا آدم چندتا مجنون ادبیات مثل خودش نبیند دلش آرام نمی‌گیرد. هر چند این روزها تعداد مجنون‌ها هم روز به روز کم می‌شود و نسلشان در حال انقراض هست ....
وبلاگ در آدرس دیگر: http://khashai.blogsky.com

نظر بدهید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت   توسط هادی خشايي 

فعلا در آدرس جدید خواهم نوشت.

به دلیل نابسامانی های مکرر این روزهای بلاگفا، فعلا در آدرس زیر خواهم بود. برای ورود کلیک کنید.

http://khashai.blogsky.com

 

نظر بدهید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت   توسط هادی خشايي 

اورميا

اینجا هم نفس می کشیم:

http://urmiastory.blogsky.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت   توسط هادی خشايي  |