تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

كادوي مرد وحشي
هادي خشايي
 در عرض يك ماه، نيمي از كاركنان شركت بزرگ تجاري شهر به مرخصي رفته بودند، چيزي در حدود 1387 نفر، و 1126 نفر ديگر نيز برگه‌هاي درخواست مرخصي را به بخش اداري داده بودند. از تاسيس شركت تا يك ماه پيش كه مي‌شد 23 سال، هيچ‌وقت پيش نيامده بود اينهمه كارمند و كارگر به يكباره در مرخصي به سر ببرند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 خوانش قصه‌هاي كوتاه يكي از دوستان پاتوق و اينكه قصد كردم يادداشتي بر قصه‌اش بنويسم، ترغيبم كرد تا بارديگر "رئاليسم"، "سوررئاليسم" و "رئاليسم جادويي" را مرور بكنم.  در فضاي وب مطالب زير را يافتم: 

ويكي‌پديا >>   | رئاليسم جادويي / سمیه شیخ‌زاده >>       | رئاليسم جادويي >>

بحثي پيرامون رئاليسم جادوي / عباس پژمان >>

از رئالیسم ساده تا جادویی /فتح الله بي نياز >>

ادبيات آمريكاي لاتين >>    | جادو فراوان داریم، اما رئالیسم هیچ وقت‌ >>    |همه چیز را دوباره باید گفت/ محمود معتقدي >>  

دستهاي كاغذي
هادي خشايي

نوشته بودند بايد برود دادگاه. پستچي نامه آورده بود. بالاي كاغذي كه از توي پاكت بيرون آورد مهر دادگستري زده بودند. احضاريه را خواند، نوشته بودند براي دادن توضيحاتي بايد برود دادگاه. نوشته بودند دادگاه صبح روز سه­شنبه ساعت نه برگزار مي شود.دوستانش پيشترها مدام گفته بودند كه بايد منتظر احضارهاي گاه وبي گاه باشد. بايد برود و براي هر سطري كه نوشته توضيح بدهد....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت   توسط هادی خشايي  | 

  اين قصه از كارهاي تابستان سال 86 بود. دو هفته‌ي پيش مجبور شدم براي چاپ در مجموعه قصه‌اي بازنويسي‌اش بكنم. امروز براي انتشار توي وبلاگ تايپش كردم. اگر كسي حوصله كرد و خواند، حتما نظرش را براي‌ام بنويسد. سپاس.

لینک فایل PDF : دانلود كنيد! (راست كليك كنيد و گزينه‌ي save target az را بزنيد)

حس و حال

#
فرهاد به انتهاي خيابان رسيده بود. ايستاد و به پشت سر برگشت. مردم هنوز ايستاده بودند و سرو صداها هنوز مي‌آمد. نمي دانست چرا نمي‌تواند به راهش ادامه دهد. شايد چون نگاه زن از ذهنش پاك نمي‌شد.
از در اداره كه بيرون آمد، ازدحام عابرين چندمتر آنطرف‌تر نظرش را جلب كرد. زيپ پالتو را كشيد، كيف را دست به دست كرد و به طرف شلوغي رفت. از روي شانه‌ي آدم‌هايي كه ايستاده بودند به وسط قائله سرك كشيد...... (متن كامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/19ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 پژواك / هادي خشايي

انگشتش را زد به آب دهانش و با خيسي آن روي شيشه‌ي غبار گرفته دايره‌اي كشيد. تصاوير برف گرفته‌ي روستا از محيط دايره به چشمش آمد. آن ور شيشه لايه‌ي نازكي از برف چهارچوب پنجره‌ي چوبي را پوشانده بود. چوب‌هاي خشك توي حلبي صدا دادند. به طرف آتش توي اتاق برگشت. روي پتويي كه گوشه‌ي اتاق انداخته شده بود نشست و گوشي تلفن همراهش را از جيب كاپشنش بيرون آورد. روي دفترچه تلفنش انگشت زد. تا ميانه‌ي ليست شماره‌ها رفت و شماره تلفن زن را انتخاب كرد. كليدها را پشت سر هم فشرد و تلفن را به گوشش چسباند. تلفن زن خاموش بود. (به ادامه مطلب برويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/04ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 دستهاي كاغذي / هادي خشايي

نزديك كيوسك تلفن همگاني صف كوتاهي از چند مرد و زن ايستاده بود. آفتاب ظهر تابستان همه را كلافه مي­كرد. مرد مقواي بسته ي باز شده­ي سيگار را از روي زمين برداشت و توي دست­اش گرفت. جيبهاي­اش را گشت تا خودكار سياهي را كه مي دانست تا قبل از بازداشت شدنش با خود داشته پيدا كند. خودكار را از ته جيب كت سرمه­اي­اش بيرون آورد. مقوا را روي زانوي­اش گذاشت و اولين كلمه از جملاتي را كه توي سرش جست و خيز مي كردند، با خودكار به روي مقوا نوشت. (به ادامه مطلب برويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/14ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 حس و حال / هادي خشايي

تا به انتهاي خيابان برسد، چندباري زير نور ملايم آفتاب ايستاد و از ميان ازدحام جمعيت به نقطه اي نامعلوم در ميان همهمه ي عابرين آن ظهر زمستاني خيره شد. با خودش فكر كرده بود شايد براي اين نمي تواند قدم از قدم بردارد كه حواسش هنوز پي آن دونفري هست كه ديده. خواسته بود جلوتر برود و مانع مرد جوان شود. دختر ميان ناله هايش از مرد جوان مي خواست كه نزندش. مرد جوان و دختر پايين پله هاي دفتر ازدواج و طلاق ايستاده بودند و مرد با مشت و لگد دختر را مي زد. با خودش فكر كرده بود كه موضوع چه چيزي مي توانسته باشد. ازدواج يا طلاق؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 كاغذ ساندويچ / هادي خشايي
 وقتي كه برگشت، زنش گرد گيري كرده همه چيز را شسته بود و حتي روي مبل ها و صندلي ها را دستمال كشيده بود. سر ميزش رسيد و كيف سامسونت را زير ميز تحرير هل داد. دست برد لاي كاغذها و چند برگي از آنها را بيرون كشيد. سربرگها را نگاه كرد، دست نوشته هاي ديشبش نبود، باز دست انداخت و اينبار همه ي آنها را توي دست گرفت و با دست ديگر ورق زد. (به ادامه مطلب برويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 هفتصد و سي / هادي خشايي 
شب هفتش بود، در خانه ي شان را زدند، جوان ريقويي بود با كاپشن سرمه اي بزرگي به تن. آمده بود چيزي بگيرد، از پدر شيوا خواست كيف چرمي سياه رنگي را برايش بياورد.
پدر شيوا پرسيد: شما؟
مرد جوان گفت: كيف من پيش دخترتان امانت بود.
_ نمي شناسمتان.
_ نشانيهاي كيف را مي دهم. قفلش رمزدار است، رمزش را مي دانم،مداركم توي كيف هست. بعد از اينكه بازكردم مي دهم ببينيدش. (به ادامه مطلب برويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/25ساعت   توسط هادی خشايي  | 

 دست هاي رسيده و چشم هاي كال / هادي خشايي

 از خانه بيرون آمد ودرحياط را نيمه باز  گذاشت . دستي به محاسن خاكستريش  كشيد و عرق را از روي صورتش پاك كرد .صداي بال زدن شنيد ، نگاه كرد، روي ديوار خانه اش چند كبوتر سفيد نشسته بود . صداي دخترش را مي شنيد كه توي حياط بالا و پايين مي پريد. دخترش گيلاس هايي را روي گوشهاي او آويزان كرده بود، آنها را برداشت . دوتا را خورد و دوتاي ديگر را توي جيبش كنار سكه ها انداخت.از جلوي در دور نشده بود كه همسرش او را صدا كرد.مرضيه  سر را از در بيرون آورد و گفت : "يه شيشه خيار شور هم بگير". مرد گفت :"باشه"...... (به ادامه مطلب برويد)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/20ساعت   توسط هادی خشايي  | 

پياده رو  / هادي خشايی

روي صندلي ايستگاه نشست ، مردم در رفت و آمد بودند . صداي اذان از مسجدي در آن نزديكي به گوش مي رسيد.كيف را از روي دوشش جدا كرد و گره روسري را شل تر ، نفسي به آرامي كشيد.برگه ي آزمايش را نگاهي انداخت.درد خفيفي ساق پايش را گرفت ..... (برروی ادامه مطلب کلیک کنید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت   توسط هادی خشايي  |