اين قصه از كارهاي تابستان سال 86 بود. دو هفتهي پيش مجبور شدم براي چاپ در مجموعه قصهاي بازنويسياش بكنم. امروز براي انتشار توي وبلاگ تايپش كردم. اگر كسي حوصله كرد و خواند، حتما نظرش را برايام بنويسد. سپاس.
لینک فایل PDF : دانلود كنيد! (راست كليك كنيد و گزينهي save target az را بزنيد)
حس و حال
#
فرهاد به انتهاي خيابان رسيده بود. ايستاد و به پشت سر برگشت. مردم هنوز ايستاده بودند و سرو صداها هنوز ميآمد. نمي دانست چرا نميتواند به راهش ادامه دهد. شايد چون نگاه زن از ذهنش پاك نميشد.
از در اداره كه بيرون آمد، ازدحام عابرين چندمتر آنطرفتر نظرش را جلب كرد. زيپ پالتو را كشيد، كيف را دست به دست كرد و به طرف شلوغي رفت. از روي شانهي آدمهايي كه ايستاده بودند به وسط قائله سرك كشيد...... (متن كامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب