تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

غربت.

دل هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره
دیگه حرفهای علاقه همه مردند تو دلم
مثل گنجیشکهای بی لونه و بی جای محله
دیگه هیچ جا تو درختها جای من نیست که برم
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
دیگه اسم تو رو هی زمزمه کردن
 واثه من نه تو میشه نه فرقی داره
بارونه از سر شب همش می باره
تو گوشم داد می زنه همش می ناله
میگه هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره
زندگی ارزش این همه اشکها رو نداره           (یکی از ترانه‌های قمیشی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: بريده‌هايي از: مجموعه‌قصه‌ي "غيرقابل چاپ".

  • ليلي مفهوم مستقلي است كه فقط، كساني مي‌توانند آن را بفهمند كه به درجات جنون نائل شده باشند.
  • ليلي يك مفهوم زيرخاكي نبوده كه توسط مجنون كشف شده باشد. پيش از ظهور مجنون هم براي خودش ليلي بود، ولي كسي مثل مجنون پيدا نمي‌شده كه دل دوست داشتن و جربزه‌ي عاشق شدن را داشته باشد. چرا همه‌ي آدم‌هايي كه پيش از آن، ليلي را ديده بودند، هيچكدام مجنون نشدند.
  • گاهي وقت‌ها با خودم فكر مي‌كنم كه كاش ليلي زن نبود تا عوام اينهمه به اشتباه نمي‌افتادند.(بريده‌هايي از: مجموعه‌قصه‌ي "غيرقابل چاپ"، قصه‌ي "من به يك ليلي محتاجم"، نويسنده: سيد مهدي شجاعي)

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/25ساعت   توسط هادی خشايي  | 

شعر ديگران: جهان نو و ... / شاعر درگذشته "نازنين نظام شهيدي"

نازنين نظام شهيديدو شعر از نازنين نظام شهيدي
(كتاب‌ها: ماه را دوباره روشن كن، بر سه‌شنبه‌ها برف مي‌بارد، اما من معاصر بادها هستم)
معرفي شهيدي از زيان خودش (كليك كنيد)



جهان نو
اينك كشف جهان نو،
با لمس حفره‌هاي به جا مانده.
بر ملافه‌ها و بالش‌ها
                             آغاز مي‌شود.
جهان تازه، يعني:
                             زمين معصومي،
كه تنها ساكنش سپيده دم است
                             و مي‌داند
چه وقت بايد لمس كند،
ليوان واژگون و نقش ملافه را...

دوست‌مان كه...
دوستمان كه نمي‌دارند
دريچه‌هاي ويرانيم

شايد تركي گنگ بر دريچه‌اي متروكيم
يا باز همان چراغ خاموشيم
در آينه‌اي كهنه مي‌تابيم
به خيابان بي‌انتها و خاكستري عصر،
مي‌نگريم
بي‌تجسد آشناي هوايي
تا هوايي‌مان كند.

دوستمان كه نمي‌دارند،
آينه‌هاي ويرانيم.

کلمات
پشت هر كلمه اتاقي پنهان است
پشت هر جمله چراغ قوه‌اي مخفي
راه متروكي را باز مي‌كند،
رو به خياباني كه يك بار در فصلي دور اتفاق افتاد
يا اتاقي كه در كودكي، در بسته مانده است.
- كسي آن‌جا نيست؟... 

پشت هر كمله اتاقي خالي‌ست
در هر اتاق چراغي مخفي‌ست
پشت هر چراغ ريسماني معلق است
تا تو را به آن خيابان دور بياويزد.
- كسي آن‌جاست؟... 

پشت كلمات اتاق‌هايي پنهان است
با خنده‌هاي خاموش، نجواها
با آه‌ها، سكوت، صداي تيك تاك قدم‌ها
پشت جملات راهرو به چراغي كم سو مي‌انجامد
- آنجا هيچ كسي نيست؟... 

نه! تنها منم كه در كلماتي تو به تو پرسه مي‌زنم
و ماه كه مي‌آيد در اتاق‌هاي خالي چرخ بزند...

ويژه‌نامه‌ي سايت صحنه‌ها      |      آثار نازنين نظام شهيدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت   توسط هادی خشايي  | 

بريده‌اي از "نماز‌خانه كوچك من" |هوشنگ گلشيري

  ...
من فكر مي‌كنم عشق با شم تشخيص تفاوت صداها شروع مي‌شود، يعني وقتي كه مي‌شود چشم بسته حتي كوچه‌هاي ناآشنا را رفت، بي‌آنكه احتياجي باشد دست كوچك و سردش را در دست بگيري.
مي‌گفت: مطمئنم كه تو همه چيز را به من نگفته‌اي.
مي‌گفتم: باور كن چيز زيادي نبوده.
مي‌گفت: رفيق دختر؟
مي‌گفتم: نه.
مي‌گفت: ممكن نيست. تو كه نه زشتي و نه نمي‌دانم... سر و وضعت هم كه بدك نيست.
مي‌گفتم: كم رو بودم.
مي‌گفت: اين را مي‌دانم. اما وقتي عرق مي‌خوري، مثل آن شب، چي؟
همان شب را مي‌گفت. پياده مي‌آمديم. توي كوچه باغ بود. شايد از بس هوا خنك بود، و يا از بس برگ زير پايمان بود و نمي‌دانم يكجور غم خوبي توي هوا بود كه نمي‌شد آدم نگويد، و نگويد كه حالا تمام پنجره‌هاي روشن را، حتي اگر بسته باشند، دوست دارد.
مي‌گفت: بگو دوستم داري.
مي‌گفتم: حتما بايد گفت، مگر نمي‌بيني؟
نمي‌دانم چرا تا آدم نگويد باورشان نمي‌شود، درست مثل همان پسرك لاغر كه پايش شكسته بود. گفتم ببين.
گفت: اين كه چيزي نيست.
دو انگشتم را زيرش گرفته بودم. ديد، مطمئنم. اما گفت: خوب؟
گفتم: آخر ببين من شش انگشتي‌ام.

(كتاب "نمازخانه كوچك من"؛ هوشنگ گلشيري – چاپ دوم؛ 1364- كتاب تهران- قصه‌ي كوتاه "نمازخانه..." ص 12)

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت   توسط هادی خشايي  |