دوباره
دوباره اين دلم از ثانيه مكرر شد
تمام خنده ي ديروز پاك پرپر شد
نشست سايه ي ديوار پاي چوبه ي دار
تمام باد وزيد و نگاه من سر شد
كشيد دست زمانه به زير پايم خط
به آه و ناله و دردم دو گوش تو كر شد
نفس نيامد و رفتن به دست من زد چنگ
به دست بسته چه كردم طناب آخر شد
چه لنگ مي زدش آن دست وپاي مغرورم
دو چشم عاشق تو تنگ و خوني و تر شد
صداي خنده ي نازت به وقت عصر و غروب
دوباره مرتكب قتل هاي ديگر شد
+ نوشته شده در شنبه
1387/10/07ساعت   توسط هادی خشايي
|
قطعهاي كوتاه از گذشتهها
قامت بلندي داشت كه با آن
آسمان را به روي شانهاش مي برد
و ابرها از مژههايش
* بارور ميشدند
وقتي پشتش خميد
همه جا را مه گرفت
و وقتي مرد
دنيا به آخر رسيده بود
سياركي از راه دور خودش را به زمين رساند
گور باشكوهي برايش دست و پا كرد
و در هاي و هويي عظيم به خاكش سپرد
دوست بزرگوارم، رامين خان رادمنش
متذكر شده بودند كه مژگانهايش، جمع بستن ِ جمع هست.
تذكر به جايي بود كه اصلاح شد،
سپاس از رامين عزيز
و يك توضيح اينكه اين متن شعر نيست. هر چند من زير موضوع شعر منتشر كردهام.
بيشتر متن ادبي است از خيلي وقت پيش. فعلا حال تايپ كردن قصههايم را ندارم.
از هارد كپي كرديم به وبلاگ شايد فرجي بشود و...
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/09/06ساعت   توسط هادی خشايي
|