تبليغاتX
. هاویه .

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

فصل کوچ.

اسباب کشی کرده‌ام به خانه‌ی جدید. دیگر در اینجا نخواهم نوشت. لطفا آدرس لینک من را به آدرس جدیدم تغییر دهید. خانه ی تازه‌ی مجازی‌ام اینجاست:

http://9aban.blogspot.com

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت   توسط هادی خشايي 

مرخصی

فعلا برای مدتی به روز نخواهم شد. کلی کتاب و مطلب نخوانده دارم که می‌خواهم بروم سراغشان. وبگردی و وب‌نویسی تمرکزم را به هم می‌زند. مخصوصا با این اوضاع و احوالی که به وب سایه انداخته و فکر و ذهن من از آن مصون نیست و نمی‌توانم پی‌گیر مسائل نباشم. برای همین ترجیح می‌دهم یک مدتی کانکت نشوم. چون این وبلاگ استارت وبگردی‌هایم هست کار در آن را فعلا معلق می‌کنم.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت   توسط هادی خشايي  | 

مانیفست یا توصیه به جوگیرشدن؟

!از طریق سایت خوابگرد به لینک مطالب تامل انگیزی برخوردم که در زیر می‌آورم.
1. مطلب اول یادداشتی است از امیر احمدی آریان با عنوان «مانیفست ادبیات آینده» که آن را در اینجا (کلیک کنید) می‌توانید بخوانید. نویسنده در این یادداشت سعی کرده است با تحلیلی بر رمان‌نویسی دهه‌های گذشتی، پیشنهادی برای خلق «رمان بزرگ» در دهه‌ی پیش‌رو ارائه دهد.
2. مطلب دوم نقد موشکافانه‌ی حسین ایمانیان است بر یادداشت امیر احمدی آریان با عنوان «فعلا خط و چرت می‌زنیم». ایمانیان با نگاهِ انتقادیِ منفی مانیفست آریان را تحلیل کرده، بر بسیاری از گزاره‌های یادداشت آریان مهر ابطال زده و رویکرد او را در ارائه‌ی مانیفست به چالش کشیده. ایمانیان در پایان به صراحت چنین نوشته: «حرف اصلی «مانیفست ادبیات آینده» توصیه به نویسند‌گان ایرانی برای «جو‌گیر شدن» است و نه چیزی دیگر.» یادداشت ایمانیان را هم می‌توانید در اینجا (کلیک کنید) بخوانید.

3. و اما سومین مطلب مقاله‌ای است به قلم "سیدرضا قاضی نوری" با عنوان «مقاومت شبکه‌ای شادمانه و پر امید». برای تغییر دیدگاه‌ها و فائق آمدن بر یاس لعنتی ماه‌های اخیر بس موثر و کارگشا است. در مقدمه‌ی این مقاله می‌خوانیم: «آنچه در این نوشتار می‌آید، دفاعی است مجادله‌پذیر از این ایده که جنبش ایجاد شده در ماه‌های اخیر، در کوتاه مدت بیش از آنکه نیازمند تصرف قدرت سیاسی باشد، محتاج تغییر و تسخیر تن‌ها و روان‌ها و در درجه‌ی بعدی شکل بخشیدن به فضاهای عمومی است». برای مطالعه به اینجا (کلیک کنید) وارد
شوید.
رمزآشوب برگشت:
+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت   توسط هادی خشايي  | 

>> شرمنده!

1. وبلاگ گفتگو به تازگی شروع به کار کرده و با مطالبی پیرامون ادبیات داستانی ایران به روز است.

2. هنوز برنامه‌ی خاصی برای وبلاگم ندارم. اگر به روز نشدنم با داستان همینطور پیش بره شاید از خیر نوشتن در اینجا بگذرم. آدم از روح ژرژ سیمنون پرکار خجالت می‌کشه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت   توسط هادی خشايي  | 

>> الهام/ نویسندگی/ تونی موریسون/ آشوب رمزها/ زمزمه!

|1|
«در مورد الهام گرفتن [برای نوشتن] نمی‌توانم توضیح بدهم. نویسنده یا می‌تواند بنویسد و یا نمی‌تواند و اگر من نویسنده بخواهم منتظر الهام باشم باید اعتراف کنم که نویسنده نیستم.» (تونی موریسون- رمان‌نویس امریکایی متولد 1931/ بخشی از گفتگو با وی که در روزنامه‌ي جام‌جم ترجمه و چاپ شده بود؛ 10/8/1388)...
(متن کامل در ادامه مطلب)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت   توسط هادی خشايي  | 

غیبت صغری

این روزها دیر به دیر آنلاین می شوم و آن هم از کافی نت برای همین امکان وبلگردی و کامنت پراکنی ندارم. صفحات را ذخیره می کنم تا توی خانه سر وقت بخوانم. هر چند واقعا چیز دندانگیری وجود ندارد. فعلا دارم مطالعه می کنم و می نویسم. بیشتر تمرینی است. فعلا داستان به دردبخوری از تویشان بیرون نکشیده ام. با این همه کرختی و اینهمه اعتراف و خیمه شب بازی باز هم دارم زندگی می کنم و به نتایج فوق العاده خوبی توی زندگی رسیده ام. فعلا

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت   توسط هادی خشايي  | 

شاید.

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم
پيدا نمي شدي تو، شايد  كه  مرده  بودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/14ساعت   توسط هادی خشايي  | 

پوست انداختن؟

دوستان، پوست من کلفت است! مثل پوست گرگدن! و جبهه ای که باز کرده ام، تک نفره هست.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت   توسط هادی خشايي  | 

یادداشتی درباره کتاب "شیفته تلویزیون".

(قصدم از نوشتن این یادداشت فقط ثبت تجربه ی خودم از خواندن یک کتاب بود، همین).
کوتاه درباره­ی کتاب "شیفته­ی تلویزیون" ، The T.V. Kid  (©1987)
رمان کودک و نوجوان، نوشته­ی بتسی بایارس/ مترجم: پروین علیپور / ناشر: سوره مهر/ چاپ 83
عوالم کودکی و نوجوانی هنوز برای من جذاب هستند. اخیرا دو کتاب از این رده سنی خواندم. اولی "نامه­هایی برای آقای هنشاو عزیز" و دومی "شیفته­ی تلویزیون" بود که ساعتی پیش تمامش کردم. برای این روزهای بی­حوصلگی و برگشتن به دنیای خواندن و نوشتن بهترین شیوه است برای من. کتاب "شیفته­ی تلویزیون" نوشته­ی بتسی بایارس درباره­ی لنی، نوجوانی است که شدیدا محو در دنیای برنامه های تلویزیونی است، از کارتون­ها ومسابقه­های تلویزیونی گرفته تا پیام­های بازرگانی شصیت ثانیه­ای، به طوری که او دربرابر تکلیف معین شده از طرف معلمش برای حفظ شعر، تنها چیزی که به خاطر دارد ترانه­های برنامه­های تبلیغاتی است. لنی در درس علوم ضعیف است و تمام زمانی را که باید برای خواندن کتابهای درسی اختصاص بدهد، به خیال­بافی درباره­ی برنامه­های تلویزیونی صرف می­کند. لنی همواره خودش را در کانون این خیالبافی­های تلویزیونی قرار می­دهد و برای همین واقعیت زندگی جایش را در باور لنی به خیالبافی­های تلویزیونی داده. روزی لنی مخفیانه به خانه­های ساحلی خالی از سکنه در کنار دریاچه­ای می­رود و در آنجا برای فرار از دید پلیس در زیر ساختمانی مخفی می­شود، در همین پنهان شدن ماری زنگی مچ پای لنی را نیش می­زند و اینگونه لنی ساعاتی تنهایی درد و رنج را می­چشد و رفته رفته لنی به دنیای واقعی و زندگی نو پا می­گذارد.

از بخش­های جالب کتاب برای من:
1- «لنی چشمهایش را باز کرد و خورشید را دید که داشت غروب می کرد. به نظر او امکان نداشت که هنوز غروب نکرده باشد! یادش نمی آمد که آن روز چه روزی است. فکر کرد که ممکن است طولانی ترین روز باشد. نویسندگان کتاب رکوردهای گوناگون می توانستند آن روز را در کتاب خود ثبت کتند و بنویسند اوایل اکتبر، روزی که ماری پسر بچه ای را زیر ساختمانی در ساحل دریاچه ای نیش زد، طولانی ترین روز تاریخ است.»
2- «فکر کرد که کارتونها و پیامهای بازرگانی تلویزیون زندگی واقعی را نشان نمی دهند و تنها هنرشان این است که می توانند افراد ساده را گول بزنند... به نظرش رسید اگر کسی بخواهد زندگی را کاملا و به درستی بشناسد، خودش باید به شدت با آن دست پنجه نرم کند.»
این کتاب با ترجمه­ی دیگری هم پیش از این در قطع جیبی منتشر شده است.

معرفی کوتاه بتسی بایارس
بتسی بایارس بیش از شصت کتاب برای نوجوانان نوشته است. او اولین اثرش را در سال 1962 منتشر نموده. کتابهای وی به نوزده زبان ترجمه شده اند و او صدها نامه از امریکا و سراسر جهان از طرف خوانندگانش دریافت کرده. بایارس جوایز بسیاری به دست آورده، از میان آنها می­توان "نشان نیوبری" در سال 1971 برای رمان "تابستان سوان"، جایزه­ی کتاب آمریکا در سال 1981 برای "شب شناگران"­­، جایزه ی ادگار آلن پو (به خاطر بهترین اثر رازآمیز مناسب نوجوانان) برای Wanted…Mud blossom و ... نام برد. درحال حاضر بایارس به همراه همسرش ED در یک منطقه ی پروازی زندگی کرده و هر دویشان خلبانی می کنند (به نقل از سایت شخصی نویسنده).
(سایت شخصی نویسنده  http://www.betsybyars.com  )
(نمایه آثار بایارس   http://www.booksnbytes.com/authors/byars_betsycromer.html  )

کلید واژه: رمان / کتاب / کودک / نوجوان 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت   توسط هادی خشايي  | 

سه ایدیم.

امروز بعد از مدتها، صبح خروس خون از خونه زدم بیرون، آن هم فقط در جهت اعتلای هنر قصه نویسی. رفتم یه جایی تا توی یک اتاق فکر، همه ی فکرهامون رو بریزیم روی هم شاید یک معجزه ای از توش بیرون بیاد و حادث بشه. برای صبحانه لوبیا دادند با نان فانتزی. همین طور فرت و فرت ایده و فکر بکر بود که از مخیله ام زد بیرون. یکی از بزرگان پیشنهاد داد از این به بعد جلسات رو بندازن توی صبح خروس خون، چون این جوری بساط صبحانه اش به راهه. صبح خروس خون چیز فوق العاده ای هست، به خصوص اگر در جهت اعتلای ادبیات باشد. خیلی دلگرم کننده بود، اینکه چند نفر آدم از استراحتشون بزنن و صبح خروس خون خودشون رو سر وقت برسونن برای یه جمع فرهنگی. سابقه نداشت که این ملت هنرمند سر وقت یه جایی حاضر بشن، ولی من ناباورانه دیدم همه آن-تایم حاضر شدند. صبح خروس خون یه حال و حوای دیگه ای داره، حیف که فقط خروسش توی بساط نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت   توسط هادی خشايي  | 

دویدیم

دارم خودم را روغن کاری می کنم، برای دوباره ها...
+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

یکیدیم.

زنده ایم و به زنده بودن خود افتخار می کنیم! تشویق!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: سه یادداشت.

سه یادداشتی را که در بلاگ اسکای منتشر کرده بودم در اینجا هم می آورم.
... از طرفی هم می‌بینم این انزوا آدم را پرت می‌کند. گویا تا آدم چندتا مجنون ادبیات مثل خودش نبیند دلش آرام نمی‌گیرد. هر چند این روزها تعداد مجنون‌ها هم روز به روز کم می‌شود و نسلشان در حال انقراض هست ....
وبلاگ در آدرس دیگر: http://khashai.blogsky.com

نظر بدهید!


[متن کامل]
+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت   توسط هادی خشايي 

فعلا در آدرس جدید خواهم نوشت.

به دلیل نابسامانی های مکرر این روزهای بلاگفا، فعلا در آدرس زیر خواهم بود. برای ورود کلیک کنید.

http://khashai.blogsky.com

 

نظر بدهید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/18ساعت   توسط هادی خشايي 

اورميا

اینجا هم نفس می کشیم:

http://urmiastory.blogsky.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: تموم شد ترانه!

وبلاگ همینطور می ماند. فعلا به روز نخواهم شد، در پست‌هاي قبلي دلايلم را نوشته‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: چوب به دست های ارومیه! هوی .... وحشی

1- در يك هفته‌ي اخير اوضاع بلاگفا اسفبار بود، در هنگام ورود به بلاگفا با پيام مكرر server is busy مواجه مي‌شدم كه امكان ورود به كنترل پنل وبلاگ را نمي‌داد. گذشته از اين در اكثر اوقات وبلاگ‌هاي دامين بلاگفا نيز به همبن مرض دچار شده بودند و بالا نمي‌آمدند. به احتمال زياد اكثر اين موارد بر مي‌گشت به آنچه كه در اين يك هفته اتفاق افتاده: انتخابات و حواشي‌اش....

باقی مطلب در ادامه


[متن کامل]
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: طويله‌ي چوپان دروغگو!

از آنجايي كه حيرت ما هنوز تداوم دارد، به روز مي‌شوم تا بگويم: دوستان و عزيزان من در هفته‌نامه‌ي وزين شهر مَشنگ (آره مَشنگ)، راه دموكراسي تا سال‌هاي سال از طويله‌ي چوپان دروغگو خواهد گذشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: ايستگاه بدون اتوبوس! يا ... هي جو! اين رفيقمون چرا اينطوري نگام ميكنه؟

كسي به جد براي نقد و نظري درباره‌ي قصه ام نيامد. در همچين مواقعي آدم اگر فضاي وب را بيش از حد جدي بگيرد سرخورده مي‌شود و شايد دچار ياس فلسفي هم شود، براي همين برود به يك بلندي و خودش را پرت كند پايين، تا مخش بچسبد به آسفالت خيابان. اما خب، مسئله به اين مهمي هم نبود. براي همين روي صندلي‌مان بنشينيم و به هزار و يك سوژه‌اي كه توي ذهنمان گرگم به هوا بازي مي‌كنند ميدان بدهيم و بعد شروع كنيم به نوشتن و قايم كردن و باز نوشتن و انبار كردن. كاري كه عادت خيلي‌هايي شده كه مي‌شناسم‌شان..... (متن كامل در ادامه مطلب)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: راي من ميرحسين موسوي!

بعد از چندي دوبه شك بودن، و سرانجام با ديدن دو برنامه‌ي اخير ميرحسين، مطمئن شدم كه راي من هم ميرحسين خواهد بود، چون:
۱ـ متوهم نيست و در ميان ابرها سير نمي‌كند. همين كنار دست ما هست و مي‌داند اگر روزي رئيس جمهور شود (كه شديدا اميدوارم و آرزو مي‌كنم رئيس جمهور بعدي اين خاك باشد) واقعيات چه سرنوشتي را براي برنامه‌هايش رقم خواهد زد، ... (متن كامل در ادامه مطلب)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: بعد از 40

شايد اتفاقي بيافتد...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت   توسط هادی خشايي  | 

بعد از ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/20ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: يادداشت: منتقد ايراني و سبزي فروش ژاپني؟

منتقد ايراني و سبزي فروش ژاپني؟
سه يا چهار هفته‌ي پيش بود كه با مطلب شورانگيزي در يكي از وبلاگ‌هاي ادبي برخورد كردم. نويسنده‌ي وبلاگ از انتخابات نوشته بود، از اين كه در اين روزهاي مانده به انتخابات تمام تلاشش را انجام خواهد داد تا كانديداي مورد نظرش به رياست جمهوري برسد. نوشته بود اگر رياست جمهوري دولت فعلي چهار سال ديگر هم ادامه يابد بايد فاتحه‌ي ادبيات، كتاب و نشر را خواند، بنابراين تلاش خواهد كرد تا براي كانديداي مورد نظرش راي جمع كند. شور حماسي كه در يادداشت بلاگر موج مي‌زد من را ياد حماسه‌ي ملبورن انداخت. ...


[متن کامل]
+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت   توسط هادی خشايي  | 

:: یادداشت: یکی رفت، دو تا آمد!

1- چند صباحي بعد از فيلتر شدن و تعطيلي سايت هفتان (كه ما را از هفت آسمان هنر و ادب و فرهنگ و باقي امور حياتي باخبر مي‌كرد) سايت مينياتور شروع به كار كرده است و اينگونه كمي از آلام فرازميني ما فروكاسته. چند روزي است سايت دوشنبه هم وارد گود شده، تا حسابي خوش‌خوشانمان شود كه هر چند يكي رفت ولي دوتا آمد. سايت مينياتور بخش‌هاي جانبي مفيدي هم راه انداخته و كارش كارستان است. دوشنبه هم دارد با سرعت هر چه تمام تار مي‌تند. خسته نباشند، كارشان عالي است! اميدوارم تا ابد نفس بكشند، البته اگر اين تيغ لعنتي زير گلويشان نرود.

2- رضا سيدحسيني درگذشت، در سن 83 سالگي. به خانواده، اهل ادبيات و قلم و دوست‌دارانش تسليت مي‌گويم. خبرش را امروز از خوابگرد خواندم. خبر بيماري‌اش را شنيده بودم. و امروز خواندم از ميان مسئولان دولتي فقط حداد عادل به عيادتش رفته بوده.

3- در اين اوضاع قاراش‌ميش ادبيات و نشر كه از صدقه‌سر چهارسال مهروزي در عرصه‌ي ارشاد و فرهنگ به دستان دولت نهم بوده و از ديگر سو، رسيدن به موسم انتخابات، چرا خبري از بحث‌هاي انتخاباتي در وبلاگ‌هاي ادبي و سايت‌هاي دوستان نيست؟ شايد چشمان من نمي‌بيند؟ يا شايد من اشتباه فكر مي‌كنم كه بايد وبلاگ‌هاي اينچنيني هم وارد بحث انتخابات بشوند؟ بعدا در اين مورد خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/11ساعت   توسط هادی خشايي  | 

يادداشت: استر، نيمه‌ي غايب، زاگرس!

 1:: «هيچ‌كس در زندگي بدون وجود  فردي كه به او ايمان داشته باشد به جايي نمي‌رسد. اين موضوع ثابت شده است»: (پل استر/ تيمبوكتو، ص 17)
براي اولين بار كه نام  "پل استر" را ديدم، توي  ضميمه‌ي ادبي روزنامه‌ي ايران بود. حتما آن‌ها را توي آرشيوم نگه داشته‌ام. تا آنجايي كه يادم مي‌آيد كتابي از او معرفي كرده بودند و چيزهايي با اين مضمون نوشته بودند كه جنس كارش كارآگاهي است. آن موقع با خودم فكر كردم حتما يكي از اين  نويسندگان خيلي بفروش است مثل دانيل استل يا نويسندگان عامه پسندي در اين حدود. چندماهي بعد از آن بود يكي از دوستان داستان‌نويس را اتفاقي در پاركي ديدم و وقتي صحبت به نويسندگان نوظهور رسيد، آن دوست نويسنده از پل استر تعريف كرد و گفت "هر چيزي كه ازش پيدا كردي بخون"، به غير از "استر" ، "ريچارد براتيگان" را هم توصيه كرد. وقتي به كتابخانه‌ي عمومي شهر سر زدم، چندتايي از كارهاي استر را توي مخزن‌ داشتند. با كتاب‌هاي "ارواح" و "كشور آخرين‌ها" شروع كردم و بعد از آن كه تب پل استر من را گرفت هر چه كتاب از استر پيدا كردم خواندم. استر قصه‌گو هست و براي همين خواننده را مجذوب كتاب مي‌كند. با اين همه به فرم و روايت هم عنايت دارد و براي همين كتابش هيچ گاه به سطح آثار عامه‌پسند سقوط نمي‌كند. كتابي كه در حال حاضر از استر در دست خواندن دارم "تيمبوكتو" هست.
جمله‌اي كه در ابتداي اين يادداشت آوردم  از "تيمبوكتو" است و برايم خيلي جالب بود.

 2:: در خبرها آمده بود كه وزير ارشاد گفته "هفتاد درصد (70%) كتاب‌هايي كه در دولت‌هاي پيشين مجوز گرفته‌اند انحرافات اساسي داشته‌اند". چند روز پيشتر هم خبري منتشر شد راجع به اينكه مجوز چاپ پانزدهم "نيمه‌ي غايب" حسين سناپور لغو شد! البته بايد عنايت داشت كه مي گويند اين كتاب در همين دولت نهم چهار بار تجديد چاپ شده!!! چه طور مي‌شود كه بعد از 10 بار چاپ در دوره‌هاي قبل و 4 بار چاپ در دوره‌ي زمامداري اين دولت، انحرافات اساسي "نيمه‌ي غايب" (يا كتاب‌‌هاي ديگري كه به همين سرنوشت دچار شدند) بالاخره تشخيص داده مي‌شود؟ به قول وبلاگ نويسي اگر براي چهار سال ديگر هم فرهنگ ممكلت به همين صورت اداره شود ديگر نه از تاك نشاني خواهد ماند  و نه...

 3:: امروز كه به زاگرس استوري سر زدم، وبلاگ بر همان روال پيشين تعطيل بود. اگر به ليست نويسندگاني كه در ستون سمت راست وبلاگ رديف شده اند نظر بكنيد، حتما با ديدن آن 60 و خورده‌اي نويسنده اين سوال را از خودتان مي‌پرسيد كه "يعني يكي پيدا نشد كه نزاره اينجا بخوابه؟".

+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت   توسط هادی خشايي  | 

یادداشت: تولد.

در اين سه چهار سال، روزها مثل برق و باد براي من گذشتند، شايد از عوارض بالا رفتن سن و درگير شدن جدي با زندگي باشد. آخرين بار سه سال پيش بود كه دوستام توي روز تولدم كنارم بودند.اما الان نيستند. آخرين باري كه همه جمع بوديم هم، همان سه سال پيش بود. الان همشون رفتند سر خونه زندگي‌شون. ديديم كسي نيومد تبريكي چيزي بگه يا پيامكي، تلفني، آفي،آني برام بفرسته، اومدم خودم به خودم تبريك بگم، ناكام از دنيا نرفته باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/10ساعت   توسط هادی خشايي  | 

يادداشت: غوره‌ها و مويزها(2)

حالا نوبت تو هستش
تو الان عزيز دلشي
اشتباه نكن! اين يه ترانه‌ي عاشقانه نيست!
اون هميشه علاقه داره يك بادكنك باد كنه
و هرچقدر كه بيشتر بادش كنه، بادكنك هم اون رو بيشتر بالا مي‌بره
مي‌دوني كه! اين يه رابطه دو طرفه است
حالا نوبت تو هستش، تو الان عزيز دلشي
اشتباه نكن! من بهت حسودي نمي‌كنم!
من به هيچكي حسودي نمي‌كنم. قبل از تو هم بودند، خيلي‌ها، كه باد شدند و رفتند اون بالا.
الان حسابي بزرگ شدي، شدي اندازه‌ي يه بشكه!
ولي بدون
بدون كه يه روزي
يه روز از روزهاي خوب يا شايد هم بد خدا
وقتي ديد تاريخ مصرفت سر اومده
و رسيدي به تاريخ انقضا
با يه تلنگر كوچيك
خيلي كوچيك
شايد با سر يه سوزن
تو رو هم مي‌تركونه!
حالا نوبت تو هستش
تو الان عزيز دلشي
اشتباه نكن! خيلي از ماها اين اشتباه رو كرديم!
مي‌دوني كه! اين يه منفعت دو طرفه است.
ولي منفعتي كه تو مي بري خيلي پوچه
بعد چند وقت سرت بي كلاه مي‌مونه.
اشتباه نكن! نخواستم با اين ترانه اسكاتلندي اذيتت كنم
فقط خواستم بگم
سفت كلاهت رو بچسب و اگه تونستي از همين الان يه كلاه براي خودت بخر!
حالا نوبت تو هستش
تو الان عزيز دلشي...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت   توسط هادی خشايي  | 

یادداشت: غوره‌ها و مويزها(1)

مرد انگشتان دو دستش را در هم فرو برد. دستها را روي لبه‌ي ميز گذاشت و به پشتي صندلي تكيه داد. رو به من گفت: «بي‌مايه‌ايد، بي‌مايه، توهم برتان داشته، چند وقتي‌ست اين‌طرف و آن‌طرف مي‌خوانم كه يكي‌تان نوشته "فلان تعداد كتاب در دست انتشار دارم، كتاب فلاني زير چاپه، فلاني كه نويسنده معاصره..." جمع كنيد اين بازي مسخره‌ي‌تان را، اگر كسي نشناسدتان گمان مي‌كند با همينگوي طرف است، يا نمي‌دانم دارد با داستايوسكي حرف مي‌زند، گاهي خودتان را توي آينه بزنداز كنيد تا ببيند چه قَدي هستيد، اصلا قَد اين حرفها هستيد كه قُدقُد مي‌كنيد؟».
روي ميز خم شدم و با تته‌پته گفتم: «لطفا حساب من را از آنها سوا كنيد، من به بي‌مايه بودن خودم اعتراف مي‌كنم».
نيشخندي زد و گفت: «تو كه از همه مدعي‌تر بودي، داد و هوارت عالم رو برداشته بود».
گفتم: «جواني بود و هزار سودا، فكر مي‌كردم واقعا مي‌شود، نشد، دارم يك‌ كارهايي مي‌كنم از توهم بيرون بيايم، دارم به نوشتن يك رمان فكر مي‌كنم».
گفت: «تا جايي كه يادم مي‌آيد الان سه سالي، شايد هم بيشتر، باشد كه داري از نوشتن رمان حرف مي‌زني، فكر نمي‌كني كه ديگه حرف زدن كافي باشه و بايد بنويسي؟».
شرمنده شدم و سرم را پايين انداختم. ادامه داد: «بايد برم، بايد برم و يك هوايي بخورم، تو هم پاشو، پاشو برو يه هوايي بخور، پاشو».

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/06ساعت   توسط هادی خشايي  | 

تكه‌هاي در انتظار نوشتن

...
جاده را بسته بودند. از وانت پياده شد و درش را سفت بست. گرد و خك پشت وانت هنوز نخوابيده بود. سرباز تابلو به دستي از كنار كوه پايين آمد و در حالي كه دفترچه اي را توي دستش وارسي مي كرد به كنار وانت تكيه داد.
سرباز گفت: از كجا داري مي ياي؟
مرد گفت: از همين ده بالايي.
_كدوم يكي شون؟
_ همين كه يك آسياب قديمي داره.
_ چرا اين همه تند داشتي مي رفتي؟
_ مرد با انگشت اشاره اش سر زن را نشان داد و گفت: "حالش بده، دارم مي برمش شهر".
مامور گفت: "اونجا چيكار مي كردين"؟
_ رفته بوديم پيش يكي از فاميل هاي خانومم.
_زنت چشه؟
مرد چندباري با كف دو دست به روي صورتش كشيد و كلافه داد زد: «جناب اگه همينطور سين جيمم كني زنم از دست رفته، هر چقدر دلت مي خواد بنويس».
_يعني چي هر چقدر؟ مثل اين كه تو قانون حاليت نمي شه!
_ نفسش در نمي آد، الان هست كه سَقَط بشه!
_جاده بسته است،مي خوان آسفالتش كنن!
_حالا اجازه بده از تو همين جاده خاكي بريم، ...
_نمي شه.
مرد داد زد: "يعني چي كه نمي شه"؟ بعد سوار وانت شد و استارت زد. سرباز جلوي ماشين ايستاد و داد زد:"هي كجا"؟
مرد چند متري دنده عقب رفت. بعد فرمان را گرفت به سمت بيرون جاده و پدال گاز را فشار داد. مامور به دامنه‌ي كوه دويد. وانت گرد و خاك كنان وارد كناره‌ي خاكي جاده شد...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت   توسط هادی خشايي  | 

روزنوشت: موستهجن

اول بلاگرولينگ از كار افتاد و ديگه نتونستيم وبلاگ‌هاي به روز شده رو ببينيم. بعد هفتان فيلتر شد و مصيبت دوچندان‌تر شد. هفتان و لينك‌هايش تا حدودي آلام فرابشري من رو در عرصه‌ي وبلاگ‌خواني تسكين مي‌داد. هفتان و لينك‌هايش براي آدم تنبلي مثل من كه روابط محدودي با وبلاگ‌نويس‌هاي حرفه‌اي ادبياتي دارد كار را راحت مي‌كرد و از طرفي هم باعث مي‌شد مطلب به دردبخور از چشمم دور نيافته. پيوندهاي وبلاگم را تكاندم و خيلي از آنها را آرشيو كردم. دوستاي وبلاگ‌نويس من وبلاگ‌نويس جدي نيستند، ماهي يا سالي يكبار وبلاگ‌هايشان را با داستاني، شعري و يا دلنوشته‌اي به روز مي‌كنن. هر از گاهي هم مي‌آيند نظرافشاني مي‌كنند.

امروز از ظهر احساس خستگي عجيبي داشتم، به سختي خودم رو سرپا نگه داشته بودم به كارهام برسم. عصر ديگه طاقت نياوردم و كپه‌ي مرگم رو گذاشتم و رفتم در عالم خوش خواب. زمستون و هواي گرفته‌اش هم بي تاثير نيست در اين كه اين روزها مثل خرس برم تو خواب زمستوني.

ديروز در معيت دوست گرامي رفتيم سينما براي ديدن فيلم موستهجن چهارچنگولي. انصافا ملت استقبال خوبي كرده بودند. بعد از مدتها داشتم سينما رو پر مي‌ديدم. البته نه خيلي پر كه ملت بيان براي بليت صف بكشن ولي خب اونهمه اومده بود كه احساس كني توي سالن تاريك سينما نشستي. نمي دانم چرا ولي من گاهي حال مي كنم كه توي سينماي پر همراه ملت فيلم ببينم، خنديدن با جمع رو گاهي خيلي دوست دارم. اين چهارچنگولي هم پر از موارد ارشادي بود كه نمي‌دانم چه طور از ساطور مميزي بيرون اومده بود. بعد ديدن موارد غيربهداشتي كه از زير ذره بين و شايد به عمد در رفته بود، ياد سنتوري افتادم و حرفهاي وزيرارشادالدوله. نسخه‌ي قاچاقي سنتوري را با فراغت خاطر رصد كرده بودم و نمي‌فهميدم  براي چي مي‌خواستن فيلم را از پرده پايين بكشند، شايد براي فحشهاش بود يا... ولي اين چهارچنگولي يه چيز ديگه بود. ملت از ته دل مي‌خنديدن.

اين اواخر فيلم شاسكول‌مآبانه زياد ديدم، دلداده هم يه كوفتي بود توي همين مايه‌ها، اونجا هم جواد رضويانش حال به هم‌زن بود اينجا هم. البته اينجا دز كمدي‌اش با حضور استاد فتل و رضا شفيعي جم به شدت بيشتر بود. شفيعي جم چربيهاش رو از ته دل مي‌چرخوند. فيلم يه يهاره رهنما هم داشت كه من نمي دانم كي قراره نقش مادرهاي خونه‌دار موقر رو بازي كنه! آخرين فيلمي كه كمي تا حدودي قابل هضم بود برام "محيا" بود. البته يه توضيح مختصر هم لازمه بدم، توي اين گوشه‌ي خاك پاك وطن با فاصله‌اي قابل توجه از مركز نشينان فيلم‌ها به نمايش درمي‌آد، پس تعجب نكنيد اگر يكهو اين حس به سراغتون بياد كه من چند ماهي از اوقات رسمي مملكت عقب باشم.

قصد داشتم كمي ديگر مهمل ببافم براي اين پست وبلاگ كه به نظرم كفايت مي‌كنه. لطفا اونطرفتر بالا بياريد.اووووووووووو...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/03ساعت   توسط هادی خشايي  | 

بازگشت!

به زودي با مطالب جديد وبلاگ را آپ مي‌كنم .

وبلاگ ادبيات اروميه با مطالب تازه به روز شد: www.yazar.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/29ساعت   توسط هادی خشايي  | 

فعلا نيستم!

چند وقتي نخواهم بود، كه اصلا مهم نيست. در اينجا نخواهم نوشت، كه مطمئنا به هيچ جاي دنيا نمي‌خورد. و از خواندن وبلاگ‌هاي دوستان محروم خواهم بود، كه خوش به سعادتشان. پس فعلا خداحافظ. هر كسي كار ضروري داشت، كه چشمم آب نمي‌خورد كسي با ما از اين جور كارها داشته باشد، مي‌تواند ايميل بزند. آدرسش در ستون سمت چپ لينك‌ها هست. پس تا آن موقع، فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت   توسط هادی خشايي  | 

از نمازخانه تا سمفوني.

خيلي وقت پيش «سمفوني مردگان» عباس معروفي را باز كردم كه بخوانم. بعداز چند سطر حال و حوصله‌ام سر رفت و كتاب را بستم. كتاب همانطور ماند. تا اينكه چند روز پيش از ميان رديف كتاب‌ها بيرون كشيدم تا بار ديگر به سراغ خواندنش بروم. و اين بار بر خلاف بار اول سه ساعت مداوم خواندم و خواندم و خواندم. شايد از سرماي زمستان بيرون و برف‌هاي توي كتاب بود كه هر دو دست به دست هم داده بودند كه من از كتاب چشم برندارم. بعد از سه ساعت، داشتم پهلو به پهلو مي‌شدم، ياد خبري افتادم كه چند وقت پيش از تلويزيون ديدم.... (وارد ادامه مطلب شويد)


[متن کامل]
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت   توسط هادی خشايي  | 

بعدالتحرير: حال و روز يك تصادفي | روزنوشت

  حال و روز يك تصادفي:يكي از دوستان توي بخش نظرات پاتوق ادبي سوالي طرح كرده بود راجع به بازنويسي قصه و ارائه كردن يك ورژن نو از اثر. حالا كه آخرين ورژن حس و حال را هم توي وب گذاشتم و دوستان هم خواندند، خوب است راجع به ورژن‌هاي مختلف قصه‌ي كوتاه "حس و حال" هم چند خطي بنويسم. نسخه‌ي اول كار را شايد سه سال پيش بود نوشتم. اولين بار هم براي مهدي و مجتبي خواندم. توي پارك شهرچايي اروميه. آن‌ها نشستند روي نيمكت و ...


[متن کامل]
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت   توسط هادی خشايي  | 

يك اتفاق؛ نقطه‌ي صفر | روزنوشت

  نقطه‌ي صفر
حادثه‌ها آدم را تغيير مي‌دهند. يك‌هو مي‌بيني زندگي را آن‌طور كه بايد تجربه نكرده‌اي و بسياري از تجربه‌هايي كه داشته‌اي تهي بوده‌اند از ادراك‌هاي عميق.

چند سالي را بيهوده حول ميداني گشته‌اي كه نقطه‌ي شروع و پايانت يكي بوده. يك اتفاق كوچك باشد يا بزرگ، فقط به شرط اينكه يك اتفاق باشد، مي‌تواند حسابي تكانت بدهد و گرد و غباري را كه روي پلك‌هايت نشسته پاك كند و پرده‌ي نامحسوس روزمرگي‌ها را كنار بزند.

 كاش اين اتفاق سه – چهار سالي زودتر حادث مي‌شد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت   توسط هادی خشايي  |