تبليغاتX
. هاویه . - قصه‌ي كوتاه: كادوي مرد وحشي

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

قصه‌ي كوتاه: كادوي مرد وحشي

قصه‌ي كوتاه:
 كادوي مرد وحشي

هادي خشايي

 در عرض يك ماه، نيمي از كاركنان شركت بزرگ تجاري شهر به مرخصي رفته بودند، چيزي در حدود 1387 نفر، و 1126 نفر ديگر نيز برگه‌هاي درخواست مرخصي را به بخش اداري داده بودند. از تاسيس شركت تا يك ماه پيش كه مي‌شد 23 سال، هيچ‌وقت پيش نيامده بود اينهمه كارمند و كارگر به يكباره در مرخصي به سر ببرند.
آقاي مديرعامل كاغذ گزارش را روي ميز پرت كرد. كاغذ سُر خورد و رسيد به وسط ميز، يكي از هيئت مديره دست دراز كرد و كاغذ گزارش را برداشت. آقاي مديرعامل دست به لبه‌ي ميز بزرگ جلسه گذاشت و خودش را به همراه صندلي گرداني كه رويش نشسته بود به عقب هل داد. از روي صندلي بلند شد و با غيز به طرف معاون‌اش كه آن سر ميز نشسته بود داد زد: «يعني شما نمي‌تونستيد يك جوري مانع به مرخصي رفتن اينهمه از كاركنان بشيد؟».
معاون دستهايش را از روي ميز برداشت و به روي زانوهايش گذاشت، سرش را به طرف حاضرين سمت چپ ميز چرخاند و با صدايي آرام گفت: «امكانش نبود».
- يعني چي امكانش نبود؟
- قربان، قانونن حق داشتند از فرصت مرخصي‌هايي كه داشتند استفاده كنن.
- خب مي‌گفتيد يه وقت ديگه!
- قربان! نمي‌شد، مگه ميشه به كسي كه در عرض ده سال كار براي شركت حتي يك روز هم از مرخصي‌هاش استفاده نكرده بگيم كه به مرخصي نرو، يا بنداز به يه وقت ديگه؟ حالا اومديم به ده نفر، صد نفر، گيرم پونصدنفر گفتيم و مانع شديم، به بقيه چي؟ قابل كنترل نبود.
- چه طور مي‌شه كه همه‌ي اينها با هم ياد مرخصي رفتن مي‌افتن، اصلا اينها مرخصي رو مي‌خوان براي چي؟ من نمي‌فهمم...
- ببخشيد آقاي رئيس!
صداي خانم منشي شركت كه سرش را از لاي در تو آورده بود حرفهاي آقاي مديرعامل را بريد. آقاي مدير عامل با اشاره‌ي دست پرسيد چيه؟ كارت رو بگو!
- مديرعامل شركت كولا تماس گرفته بودند و تقاضا داشتند نيروي قرضي براشون بفرستيد. با كمبود نيرو مواجه شدند.
دهان حاضرين از شدت تعجب به طرف سر خانم منشي باز مانده بود، انگار كه بخواهند سر خانم منشي را قورت بدهند. خانم منشي ترسيد و زود سرش را عقب كشيد و در را پشت سرش بست. معاون گلويش را صاف كرد و گفت: «قربان پيش از آمدنم از چند جاي ديگر هم تقاضاي مساعدت شده بود، خيلي از شركت‌ها دچار مشكل ما شدند، عده‌ي زيادي از كاركنان‌شون رفتند مرخصي، چه امر مي‌فرماييد قربان؟».

¨
مهرداد به طرف مبل راحتي گوشه‌ي اتاق رفت. نشست و دست و پايش را رها كرد. دستگاه پخش صوت نويي كه خريده بود، به همراه «بسته‌ي صدا» روي عسلي قرار داشت، درست كنار دستش. چند حلقه سي‌دي از توي بسته‌ي صدا بيرون آورده و آماده كرده بود توي دستگاه سي‌دي‌خوان بگذارد. روي اولين حلقه نوشته شده بود: موج‌هاي ساحلي جزاير در يك ظهر داغ....
حلقه‌ي ديگري را با نوك انگشت بيرون كشيد، به روي برچسب سي‌دي چاپ كرده بودند: شبي در عمق جنگل‌هاي بكر مناطق استوايي، جيرجيرك‌ها از ميان بوته‌هاي تمشك، سمفوني شب وحشي را مي‌نوازند، مناسب براي حال كساني كه خواب در ميان قامت سر به آسمان كشيده‌ي درختان تنومند جنگلي را هيچ‌وقت تجربه نكرده‌اند، از آغاز غروب تا طلوع آفتاب تابان...
چند سالي مي‌شد خواب راحتي نداشت، شايد اين يكي به كارش مي‌آمد، تا مي‌آمد سر روي بالش بگذارد، صداي زندگي روزمره‌ مي‌ريخت توي سرش، بوق ممتد اتومبيل‌ها كه از چهارراهي در شرق شهر كشيده مي‌شد تا بالاي پلي در غرب، درهايي كه از پي هم باز و بسته مي‌شدند، كشوهايي كه يكي بسته نشده ديگري باز مي‌شد و صداهاي ديگري كه از همه طرف به او هجوم مي‌آورد و او را مي‌بلعيد. درست مثل قطارهاي درون شهري كه به يكباره وارد ايستگاه مي‌شدند، دهان‌شان را باز مي‌كردند، جمعيت را مي‌بلعيدند و تنهايي آن‌ها را با كمپوت كردن‌شان توي يك فضاي بخارآلود از بين مي‌بردند، ديگر نمي‌شد موسيقي را كه شب قبل توي مهماني دوستانه شنيده بودي به آهستگي با خودت زمزمه كني، چون دهان تو زير گوش كس ديگري بود.
سي‌دي سمفوني شب وحشي را توي دستگاه وارد كرد و دگمه را زد. بيش از قبل توي مبل فرو رفت و همه‌ي تنش را يله كرد، چشم‌هايش را بست و منتظر شد صداي سمفوني توي سكوت اتاق مثل رودخانه‌اي كه از ميان كوهستاني پرت و كشف‌نشده مي‌گذرد، جاري شود. چند ثانيه‌اي نگذشت كه احساس كرد صداي له شدن علف‌هاي خيس بيشه زاري را از زير پاهايش مي‌شنود، خورشيد در امتداد افق به پشت كوههاي آتشفشاني مي‌دويد و مرغ مينايي بال زنان خودش را بر فراز درختي پر برگ و شاخه مي‌رساند... رسيده بود به نزديكي تخته سنگي، بار روزمرگي را از روي دوشش پايين گذاشت و در كنار تخته سنگ به روي علف‌هاي سبز مرطوب دراز كشيد... 

¨
ازدحام پياده رو و خيابان گيجش كرده بود. بهتر ديد سراغ كيوسك روزنامه‌فروشي برود كه زير سايه درخت قرار دارد. مي‌توانست چيزي بخرد، بخورد، نيرويي دوباره بگيرد، نفسي تازه بكند و به راه بيافتد. روي لبه‌ي سيماني پياده رو به ياد «دختري با كفش‌هاي كتاني» به راه افتاد و سعي كرد تعادلش را حفظ كند.
 آب معدني خريد، يك قلپ از آن را سر كشيد. آب مزه‌ي پلاستيك مي‌داد.
- ميگن آب معدنيه، ولي نيست. من مطمئنم از آب لوله‌كشي پرش كردند، فكر نمي‌كنم كسي توي اين شهر مزه‌ي آب‌معدني رو بشناسه!
مهرداد بطري را از دهانش جدا كرد و به سمت مردي كه او را خطاب قرار داده بود سر چرخاند. مرد متوسط قامتي بود با سري تاس. يك جعبه‌ي مقوايي توي دستش گرفته بود، كفش‌هاي كتاني به پا داشت و شلوار جين پوشيده بود، يقه‌اش را هم نبسته بود. كمتر پيش مي‌آمد توي خيابان يا سر كار آدمي با اين ريخت و قيافه و پوشش ديد. نه از كت و شلوار خبري بود، نه از پيراهن يقه آهاري و نه صورت اصلاح كرده.
- آب آبه ديگه.
- البت، ولي معدنيش يه چيز ديگه‌است، مخصوصا اگه خودت خم شده باشي رو چشمه و با كف دستت از آب چشمه برداشته باشي و خورده باشي، اونوقت ديگه نمي‌گي آب آبه! اگه اونجا بوده باشي ديگه نفس كشيدن اينجا برات مثل نفس كشيدن تو ماهِ. هواي اينجا هوا نيست، انگار نيست! ببين اصلا متوجه‌اش هستي؟
مهرداد ناخواسته بيني‌اش را از هوا انباشت، بوي بنزين و سرب و دود مي‌داد. گويا اصلا هوا نبود. مهرداد به مرد نزديك‌تر شد. مرد رو به جمعيت عابر كرد و با صداي بلند داد زد: سي‌دي‌هاي معركه دارم، سي‌دي‌هايي كه زندگي‌تون رو كن فيكون مي‌كنه! سي‌دي صدا، سمفوني شب وحشي، آواز موج هاي... اپراي فوران آتشفشان... سي‌دي‌هاي صدا، بسته‌هاي صوتي مناطق دور دست، دشت‌هاي سبز مناطق معتدله، كوهستان‌هاي...
جعبه‌ي مقوايي را پايين مي‌آورد و محتوايش را به هر كه از نزديكش عبور مي‌كرد نشان مي‌داد. مهرداد كنجكاو شد. نزديكتر رفت.
- اينها چيه!
مرد با لبخند پهني به روي صورت گوشتي‌اش جواب داد: «سي‌دي‌هاي صدا، صداي بكر طبيعت، بخر ببر مشتري شو، زندگي‌ت رو عوض مي‌كنه».
مهرداد توي جعبه سرك كشيد. بسته‌هايي بود با عكس سي‌دي به رويش. 

¨
مهرداد از روي ميزش به طرف مقابل خم شده بود، سعي كرده بود صداي خانم بهروزي را بشنود ولي نشنيده بود، صداي تق‌تق صفحه‌كليد كامپيوتر‌ها، خرخردستگاه‌هاي چاپ روميزي، صداي رفت و آمد مداوم كارمندها و دهها صداي ديگر همه به يكباره ميان او و خانم بهروزي را پر كرده بود، طوري كه هيچ‌كدام صداي ديگري را نمي‌شنيدند.
وقتي خانم بهروزي از در تو آمده بود نتوانسته بود مهرداد را بشناسد. گفته بود: «شناختنتون بين اين‌همه آدم و پيدا كردنتون واقعا سخت بود». مهرداد گفته بود: «توي اين شهر همه‌جا اينجوري هست، اين ده‌تا طبقه رو بالا و پايين بريد همه اين شكلي هستيم. كت وشلوارت آبي نفتي، پيرهن‌هاي صورتي رنگ و كفش‌هاي ورني، آقاي مدير عامل گفتند حتي همه يك جور اصلاح كنن، آرايش‌مون هم مثل همه».
خانم بهروزي كه از شهر ديگري آمده بود با تعجب پرسيد: «چرا؟».
- به قول آقاي مدير عامل ما همه‌مون يك تنه واحديم، همه مثل هم و با هم كار مي‌كنيم، زندگي مي‌كنيم، نفس مي‌كشيم و شركت بزرگ تجاريمون رو به جلو حركت مي‌ديم، پيشرفت خانم بهروزي، پيشرفت.
درست بعد از اين بود كه وقت استراحت ساعت كاري شركت تمام شده بود و شروع دوباره كار، امكان صحبت كردن مهرداد با خانم بهروزي را گرفته بود. مهرداد ترجيح داده بود به جاي استراحت مدت بيشتري را با خانم بهروزي هم كلام شود. چند روز پيش يكي از اقوام پدر معرفي‌اش كرده بود. خواسته بودند مهرداد كاري برايش توي شركت پيدا كند. اسم كوچكش نيلوفر بود. آمده بود براي استخدام. از همان بار اولي كه مهرداد او را ديد نگاه جوان و تازه‌اش مهرداد را مجذوب كرد. مهرداد نمي‌توانست از نگاه كردن به او دست بردارد. ميان آنهمه قيافه‌ي كلافه و خسته، چشم‌هاي شاداب و براق نيلوفر  به مهرداد انرژي مي‌داد. مهرداد توي آن همهمه فقط تصوير خنده‌هاي نيلوفر را مي‌ديد و قادر به شنيدن صداي او نبود. نمي‌دانست كي اين حركت مداوم، كار هميشگي و صداي يكريز تمام مي‌شود. مهرداد با حسرت تصوير چهره‌ي خندان نيلوفر را نگاه مي‌كرد. 

¨
سروش توي آبراه خشك كنار خيابان پريد و روي جدول سيماني آبراه نشست. جعبه‌ي مقوايي را روي زانويش گذاشت. سرش را بالا آورد و مهرداد را نگاه كرد. منتظر بود مهرداد هم بنشيند. مهرداد جلوتر رفت و پريد توي آبراه. سروش سر تاسش را خاراند و گفت: «احتمالا يه چيزي داشته باشم كه به كارت بياد. من خيلي جاها رفتم، خيلي چيزها ضبط كردم».
مهرداد پرسيد: «چه طور شد به فكر اين كار افتادي؟».
- قضيه‌اش طولانيه، تا هفت سال پيش من هم توي يكي از همين شركت‌هاي بزرگ تجاري كار مي‌كردم، توي يكي از همين برجاي تجاري، توي همينايي كه وقتي از در تو مي‌ري نمي‌دوني چيكار كني. با ده‌ها نفر آدم مثل هم رودررو مي‌شي! همه يه شكل، يه رنگ، يه تيپ، حتي مي‌ترسي توي چشماشون نگا كني، ترس برت مي‌داره نكنه بابا ننه‌ي همشون يكيه و چند صدقلو زاييدن، نگاه همه به نموداري هست كه روي تابلو  حركت مي‌كنه و سود و زيان شركت رو نشون مي‌ده، چشم همه به حركت نموداره، همه با هم كار مي‌كنن كه نوك پيكان اون نمودار مستقيم بره بالا، هي بره بالا، همونطور كه نمودار مي‌ره بالا، خيال اونها هم راحت مي‌شه كه سرمايه‌ي توي بانكشون هم داره بيشتر ميشه. من هم پشت يكي از همون ميزها مي‌نشستم، هر شب لباس‌هام رو توماشين لباس‌شويي مي‌نداختم، بعد خشك مي‌كردم، اتو مي‌زدم و فرداش مثل همه پشت ميزم بودم. توي اون شلوغي و بدو بدو فقط حركات دست و دهن بقيه رو مي‌ديدم، صداها توي هم پيچ مي‌خورد و چيزي به گوش نمي‌رسيد، فقط دستا و پاهايي رو مي‌ديدم كه دارن اشاره مي‌كنن، به كي و چيش رو نمي‌دونستم، شايد داشتن افت نمودار رو نشون مي‌دادن يا داشتن علامت مي‌دادن كه زود باش پرونده‌هاي روي ميزت رو جمع و جور كن. تا اينكه يك روز اونو ديدم.
نگاه حسرت‌بار سروش توي جعبه را مي‌كاويد.
- كي‌رو؟
- رويا رو. يه شب، توي يه مهموني. به اصرار يه رفيق خيلي قديمي رفته بودم، شركت حضور ما رو توي هر جمع غير كاري ممنوع كرده بود، به خصوص اونجاهايي كه مي‌تونستيم از تو قالب يه كارمند وظيفه شناس بيرون بياييم. اون شب من يه گوشه‌اي نشسته بودم و گپ زدن بقيه رو نگاه مي‌كردم، رويا هم بين اونا بود. وقتي ديد دارم با حسرت نگاشون مي‌كنم، نمي‌دونم، شايد اينطور ديد، شايد دلش برام سوخت. از اونها جدا شد و اومد نشست كنار دست من و يك جوري سر صحبت رو باز كرد، فكر كنم دست گذاشت رو صداي خواننده‌اي كه صداش از بلندگوها پخش مي‌شد، درست يادم نيست، نمي‌دونم، شايد پرسيد از صداش خوشم مي‌ياد يا نه، گفتم داره شعر جالبي مي‌خونه، يه چيزي مي‌خوند، ترجيع‌بندش اين بود: هنوزم تو شبهات اگه ماهُ داري من اون ماهُ دادم به تو يادگاري... حتي يادم هست دست انداخت به گره كراواتم كه سفت دور گلوم چسبيده بود، گفت راحت باش، اينجا كسي از اين فكل‌ها نمي‌بنده، مهموني رفاقتيه مجلس رسمي كه نيست، راحت باش. از اون شب به بعد هر عصر مي‌ديدمش، هر موقع من رو مي‌ديد به يه چيزيم گير مي‌داد، لباسم، راه رفتنم، حرف زدنم، مي‌گفت اينا هيچ كدوم مال تو نيست، اصلا بهت نمياد، انگاري يكي با زور اينارو به تنت كرده و يادت داده.
هفته‌ي دوم آشنايي با رويا بود كه با لباس‌هاي دلبخواهيم رفتم توي شركت، رفته رفته خيلي‌ها خوششون مي‌اومد، همه داشتند كت و شلوارهاشون رو در مي‌آوردند و شلوار لي تنشون مي‌كردند، سر همه از طرف تابلو چرخيده بود به طرف هم، بعد اون همه با هم عصرها رو رفاقتي مي‌رفتند پيك نيك. تا اينكه هيئت مديره شاكي شد و دنبال كسي گشت كه اون ويروس رو منتقل كرده بود به بقيه و همونم شد كه برام حكم دادند.
- حكم چي؟
- به خاطر ضرر مالي كه شركت كرده بود، يك جوري نسخم رو پيچيدن و فرستادنم به قول خودشون تبعيد. پول داشتند براي همين زور داشتند، كسي نبود بهشون بگه چرا. براي اولين بار مي‌رفتم توي يك ده. از اون برج و باروهاي شيشه‌اي و سيماني بلند هولم داده بودند توي خونه‌هاي گاهگلي، ديگه خبري از عطر «بوس فراري» يا «پرنس» نبود، قرار نبود هر صبح كفشهام رو واكس بزنم، هر روز تو خاك و خل بودم. يه روز راهم رو تو جنگل‌ نزديك روستا گم كردم، رسيدم به يه آبشار بلند كه از بالاي كوهي پيچ و تاب مي‌خورد و با يه صداي سحرانگيز مي‌ريخت توي رودخونه. شبش رو نتونستم از اونجا دل بكنم. اونقدر نشستم و گوش دادم كه رفتم توي خلسه، اولين سوقاتم همون بود، با يه ضبط كوچيك رفتم توي زاغه‌ي پشت آبشار و صداش رو ضبط كردم. از اين مملكت بيرون زدم، توي سالهايي كه كار مي‌كردم اونهمه جمع كرده بودم كه برم بگردم و جاهايي رو كه توي عمرم فقط اسمشون رو شنيده بودم از نزديك ببينم. هفت سال چرخيدم و ضبط كردم. بعد از رفتن من نمودارها اونقدر رفت بالا كه همه ماجراي من رو فراموش كردند.
سروش چندتايي از بسته‌هاي توي جعبه را باز كرد و سي‌دي‌هاي توي آنها را گشت. رو به مهرداد كرد و گفت: «يه سي‌دي داشتم از خنده‌ي مردمان شاخ آفريقا، از يك قبيله توي گينه‌ي بيسائو ضبط كرده بودم، اگه پيدا كنم... نمي‌دوني با شكم خالي چه جور مي‌خندند، حالا چي‌شده مي‌خواي صداي خنديدن بشنوي؟». 

¨
آقاي مدير عامل پرده‌هاي اتاق جلسات را كنار زد و از حاضرين خواست به طرف پنجره بيايند.
- بيايين نگاه كنين ببينين چه طور نصف نيروي كار شهر از شهر خارج مي‌شن. همه بار و بنديلشون رو بستن دارن مي‌رن مرخصي. به دقيقه نمي‌كشه كه ارزش سهام شركت مي‌ياد پايين و همه چيز از دست مي‌ره. ما بايد...
- ببخشيد آقاي مديرعامل!
صداي خانم منشي بود كه سرش را از در تو آورده بود. مدير عامل با دست اشاره كرد: كارت چيه؟
- آقاي مدير عامل من درخواست مرخصي داشتم، توي برگ درخواست نوشتم، مي‌دونين چيه من الان هشت ساله دارم براي شركت كار مي‌كنم و تا به حال فرصت نداشتم از مرخصي‌هام استفاده كنم، شركت خلوت شده و به نظرم ديگه به موندن من و حتي شما هم نيازي نباشه!
مديرعامل از عصبانيت مشتش را توي هوا مشت كرد و با مشتش نيم دايره‌اي عمود بر سقف كشد و داد زد: گم شو برو بيرون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/06ساعت   توسط هادی خشايي  |