تبليغاتX
. هاویه . - :: ايستگاه بدون اتوبوس! يا ... هي جو! اين رفيقمون چرا اينطوري نگام ميكنه؟

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

:: ايستگاه بدون اتوبوس! يا ... هي جو! اين رفيقمون چرا اينطوري نگام ميكنه؟

:: ايستگاه بدون اتوبوس! يا ... هي جو! اين رفيقمون چرا اينطوري نگام ميكنه؟

كسي به جد براي نقد و نظري درباره‌ي قصه ام نيامد. در همچين مواقعي آدم اگر فضاي وب را بيش از حد جدي بگيرد سرخورده مي‌شود و شايد دچار ياس فلسفي هم شود، براي همين برود به يك بلندي و خودش را پرت كند پايين، تا مخش بچسبد به آسفالت خيابان. اما خب، مسئله به اين مهمي هم نبود. براي همين روي صندلي‌مان بنشينيم و به هزار و يك سوژه‌اي كه توي ذهنمان گرگم به هوا بازي مي‌كنند ميدان بدهيم و بعد شروع كنيم به نوشتن و قايم كردن و باز نوشتن و انبار كردن. كاري كه عادت خيلي‌هايي شده كه مي‌شناسم‌شان.
كم كم دارم اينجا را رها مي‌كنم. گاهي پوسته‌هايي آدم را احاطه مي‌كند كه دست آدم را براي نوشتن و نشان دادن مي بندد. و آن وقت آدم هي زور مي‌زند چيزي بنويسند كه فكر مي‌كند ديگران از او انتظار دارند. براي همين مدام دست دست مي‌كند و منتظر مي‌ماند كه وقتش برسد. اما غافل از اينكه توي ايستگاهي ايستاده كه هيچ اتوبوسي از آن رد نمي‌شود. فقط جايي هست براي نشستن و خيال بافتن كه اِل مي‌نويسم و بــِل مي‌نويسم. و آن وقت هيچ چيزي نمي‌نويسد و رفته رفته اعتماد به‌نفسش تحليل مي‌رود و تحليل مي‌رود و ...
براي همين بهتر است جايي نايستي كه انتظار بي‌خود از خودت ايجاد كني، هم در نزد خودت و هم ديگران. وبلاگ جايي است كه خيلي به راحتي مي‌تواني انواع اقسام پوسته‌ها را دور خودت ايجاد بكني، يا اين فرصت را به ديگران بدهي كه آنجايي بنشانند تو را كه جاي تو نيست. پايينش زياد مشكل‌زا نيست، اما بالايش خيلي بد است.
جايي توي ضميمه‌ي نسل سوم جام‌جم خواندم كه يك پسربچه‌ي ۹ ساله‌ي اسپانيايي با نوشتن يك رمان ۴۰ صفحه‌اي نام خودش را به عنوان كم سن و سال‌ترين نويسنده ثبت كرده، يك كار فانتزي در عوالم كودكانه. يك دوره‌اي عشق كارهاي علمي‌-تخيلي ژول ورن را داشتم. سال‌هاي ۷۵ -۷۶ آن اوايلي كه كتاب زياد مي‌بلعيدم. اولين كتاب كت و كلفتي كه هديه گرفتم از عمويم بود، به اسم مهاجمان و فيل آهنين، نوشته‌ي ژول ورن. يادم هست كه چقدر ذوق زده شدم. از همان موقع عضو كتابخانه بودم و ژول‌ورن عشق نويسندگي‌ام بود. كارهاي پليسي و جنايي را دوست داشتم، كارهاي فانتزي را هم، اما رفته رفته كه توي جمع‌هاي ادبي وول خوردم فكر نوشتن كارهايي با آن سبك و سياق هم زايل شد. عوالم اين جمع‌ها خشك و متظاهر هست، كارهاي عامه‌پسند عشقي، فانتزي، علمي‌-تخيلي و كارآگاهي تابو‌هايي هستند كه علاقه و تعلق خاطر به آنها مساوي با كم‌سوادي پايين بودن كلاس نويسندگي است. هر كسي پايش را توي اين كلاس‌ها بگذارد بايد حتما يك دوره صادق هدايت پاس كند و عشق بوف كورش توي وجودش ريشه بدواند، جلوتر بيايد و چيزهاي بي سر و ته‌اي از فرماليسم تا هرمنوتيك را بلغور بكند و سواد مطالعاتي‌اش كمتر از كانت و هگل و هايدگر نباشد و با آدورنو هم يك‌بار ديزي زده باشد!
همه‌اش مسخره‌بازي هست، كه خودم هم دوره‌اي خيلي شديد دچارش بودم. نهايتش اين است كه يا سرخورده مي‌شوي و ول مي‌كني چون به كمتر از جويس و فاكنر شدن قانع نشده‌اي و يا اينكه هميشه در حد متوسط مي‌ماني و به همان جمع‌هاي ده-بيست نفري مي‌شوي و يا... بالاخره يك اتفاق نامباركي به ضرص قاطع مي‌افتد و بدبخت مي‌شوي، نشد هم ندارد، اگر طرفدار عدم قطعيت و مخالف جزميت اين حرفم هستي به دَرَك مهم نيست!
خلاصه اينكه زور مي‌زنم يك‌جور ديگر نوشتن و خواندن چيزي به اسم ادبيات داستاني را تجربه كنم. يك تجربه‌ي انباشته از لذت و توامان با درك عميق. اين درك عميقي كه مي‌گويم شوخي نيست. از پاييز سال قبل تا به الان يك پرده از مقابل حواسم كنار زده‌ام. شايد چون دارم عميقا با يك چيزي به اسم قواعد زندگي دست و پنجه نرم مي‌كنم. البته خيلي زير پوستي است، مثل بازي مهران مديري توي برره.
داشتم مي‌گفتم يعني مي‌نوشتم، دارم كم كم هاويه را ترك مي‌كنم. گرمي تابستان و گرمي هاويه، يعني ته ته جهنم عذاب اليمي است كه نگو و نپرس، فكر كن نشسته‌اي پشت كامپيوتر و داري شُرشُر عرق مي‌ريزي و تايپ مي‌كني، آن‌هم كجا ته هاويه، در قعر هاويه‌ي نوشتن. آنهم توي يك جاي بسيط به اسم ادبيات داستاني.
دلم مي‌خواهد از اينجا فاصله بگيرم تا اين پوسته‌ها را بشكافم. همين پوسته‌اي كه باعث شده خيلي‌ها حاضر نشوند چيزكي براي قصه ام بنويسند. يا نيامده‌اند، يا اگر آمده‌اند خوانده‌اند و چيزي ننوشته‌اند، يا نوشته اند در حد يكي دو خط كه بر مي‌گرديم و مفصل مي‌نويسيم ولي رفته‌اند و پشت سرشان را نگاه نكرده اند. يا قصد كرده‌اند مفصل بنويسند ولي دست به عصا راه رفته‌اند. خلاصه دلم مي‌خواست داد و هوار كنم كه بابا من هم يكي مثل دهها قصه‌نويس يا داستان نويس يا هر كوفت و زهرمار توي وب، چرا عنايت نمي‌كنيد؟
همين مشكل را توي انجمن‌هاي حقيقي توي شهر هم داشتم. يكبار كار به جايي رسيد كه از مجري جلسه خواستم خودم پنبه‌ي قصه‌ام را بزنم شايد ملت اينطور مثل ماست نايستند نگاه كنند كه "نمي‌شود به قصه‌اي اين يارو نزديك شد". مجري جلسه هم گفت: "فلاني ديگه فقط همينت مونده قصه‌ي خودت رو نقد كني".

القصه، دارم يواش يواش از اينجا مي‌رم، اولش فكر مي‌كردم ول كردن خيلي جاها، خيلي آدمها، خيلي موقعيت‌ها و خيلي روابط سخته. بعدتر ديدم مثل آب خوردن هست. همه چيز عادت هست و ميشه عادتها رو تغيير داد داداش! وبلاگ كوفتي هم يكي از اينها، كه هر چند وجودش مثل يك هواكش هست، يك جايي براي زنده بودن، داد زدن، فحش دادن آزادانه به زمين و زمان (البته در چهارچوب NPT) و نفس كشيدن، ولي گاهي لازم هست از اين هم دست كشيد.

خب، اينجا ديگه آخر خطه، نمي‌توني جايي دربري، كلكت كندست، داري كجا رو نيگا مي‌كني؟ اينجوري نگام نكن نمي‌تونم ماشه رو بكشم، سرت رو بنداز پايين لعنتي، هي جو! اين رفيقمون چرا اينطوري نگام ميكنه؟ مگه من بهش گفتم اون كثافت‌كاري رو بكنه؟ يك دو سه بَنگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت   توسط هادی خشايي  |