سه ایدیم.
امروز بعد از مدتها، صبح خروس خون از خونه زدم بیرون، آن هم فقط در جهت اعتلای هنر قصه نویسی. رفتم یه جایی تا توی یک اتاق فکر، همه ی فکرهامون رو بریزیم روی هم شاید یک معجزه ای از توش بیرون بیاد و حادث بشه. برای صبحانه لوبیا دادند با نان فانتزی. همین طور فرت و فرت ایده و فکر بکر بود که از مخیله ام زد بیرون. یکی از بزرگان پیشنهاد داد از این به بعد جلسات رو بندازن توی صبح خروس خون، چون این جوری بساط صبحانه اش به راهه. صبح خروس خون چیز فوق العاده ای هست، به خصوص اگر در جهت اعتلای ادبیات باشد. خیلی دلگرم کننده بود، اینکه چند نفر آدم از استراحتشون بزنن و صبح خروس خون خودشون رو سر وقت برسونن برای یه جمع فرهنگی. سابقه نداشت که این ملت هنرمند سر وقت یه جایی حاضر بشن، ولی من ناباورانه دیدم همه آن-تایم حاضر شدند. صبح خروس خون یه حال و حوای دیگه ای داره، حیف که فقط خروسش توی بساط نیست...
