تبليغاتX
. هاویه . - تمرین داستان نویسی (1): این عکس تزیینی هست!

. هاویه .

در قعر هاويه‌ي نوشتن (ادبيات داستاني)

صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ | عناوین مطالب وبلاگ |

تمرین داستان نویسی (1): این عکس تزیینی هست!

این عکس تزیینی هست!

پیرمرد گوشه‌ی روزنامه را توی دست‌هایش چنگ زد و نوک بینی‌اش را چسباند به عکس توی روزنامه. برای دقایقی زل زد به عکس. مرد توی عکس کاپشن سفیدی به تن داشت، کاپشنی سفید که دو خط مورب قرمز از روی شانه‌ی راست به انتهای سمت چپش کشیده شده بود و مارک دایره‌ای سیاه‌رنگی درست میانه‌ی کمر کاپشن دیده می‌شد. انگاری همین دیروز همسرش آن را دوخته بود به روی کاپشن. تصویر صورت کسی که عکسش توی روزنامه چاپ شده بود معلوم نبود. پیرمرد با خودش فکر کرد: <<یعنی این می‌تونه محمدرضای من باشه؟>> بعد انگاری برق گرفته باشدش از جا پرید. روزنامه را تا زد و بدون اینکه چیزی به همسرش بگوید مقابل رخت آویز رفت، کت سرمه‌ای‌اش را پوشید و کلاه سلندرش را روی سرش گذاشت.
از در حیاط بیرون آمد و مقابل در، دوباره روزنامه را باز کرد و خیره شد به عکس توی آن. موهای پس گردن مرد‌جوان فر خورده بود، مثل موهای محمدرضا و مرد جوان تسبیح کوتاه دانه درشتی توی دستش داشت درست مثل تسبیح محمدرضا. خودش برای او سوغات آورده بود. و حالا چهارسالی می‌شد که محمدرضا نبود. یعنی از آن روزی که رفت از سر کوچه برای پیرمرد روزنامه بخرد دیگر بر نگشت.

پیرزن گفت: کجا می‌فرستیش مگه نمی‌شنفی؟ داره صدای تیر و ترقه می‌یاد؟
محمدرضا گفت: از همین کیوسک توی چهارراه می‌گیرم و جلدی میام!
پیرمرد گفت: همچین می‌گی تیر و ترقه انگاری صدام سر کوچه وایساده!
- مادر، قربونت! نری قاطیه اینایی که دارن بلبشو را می‌ندازن بشی!
- پسر زودی برگرد ببینیم آخر این بازی چی‌میشه؟
- آقاجون هرچی گفتم یه ماهواره بگیریم تو کتتون نرفت، که نرفت.
و پیرمرد با خودش زمرمه‌کرده بود: <<ای پسر، این اینگیلیسا که یه روده‌ی راست تو شکمشون پیدا نمی‌شه، ماهواره بخرم واسه چی، مگه همین تلویزیون خودمون نشون نمی‌ده>>.

تاکسی دربست گرفت و آدرس دفتر روزنامه را از توی روزنامه با دقت برای راننده خواند. ترافیک سر ظهر بود و ماشین‌ها آهسته پیش می‌رفتند. روزنامه را باز کرد و دوباره خیره شد به عکس. نمی‌توانست اشتباه کرده باشد. همان کاپشن با همان مارک وصله شده با همان تیپ و تسبیح و قد و قامت. نمی‌دانست عکس را کجا گرفته اند. سالن بزرگی بود و چند ردیف صندلی و چند نفری که سر پا ایستاده بودند و مردجوان کاپشن سفیدپوش عقبتر از همه و نزدیک‌تر به کادر عکس.
-حاجی روزنومه‌ی امروزه؟
جوابی نشنید.
-خیلی رفتی تو بحرش! چیز خاصی نوشته؟
پیرمرد سر بلند کرد.
-نه!
-منم تعجب کردم، گفتم چیه این حاجی اینجوری شیرجه زده تو روزنومه!

پیرمرد هن‌هن کنان پله‌ها را بالا می‌رفت. گاهی ساق پای راستش می‌گرفت و او همانطور آویزان نرده‌ها می‌ماند. وقتی سر بلند کرد پلاک روزنامه را دید. لحظاتی ایستاد و نفس تازه کرد. کلاه را روی سرش محکم کرد و یقه‌های کتش را از دو طرف کشید. روزنامه را توی دستش مرتب کرد و آهسته چند تقه به در نیمه باز زد. یک هو دید مردجوانی سرش را خم کرده و از دم در نگاهش می‌کند.
-کاری تو دفتر روزنامه داشتید پدرجان؟
-بله، اومدم یه سوالی بپرسم.
مرد جوان لنگه‌ی نیمه‌باز در را عقب کشید و گفت: بفرمایید. و بعد سرش را پایین انداخت و به طرف یکی از اتاق‌ها رفت. پیرمرد وارد شد. در همان نگاه اول دختر جوانی را دید که پای دستگاه فکس روی میزی ایستاده و با دستگاه ور می‌رود. چند نفری هم پشت میزیهای دورادور سالن نشسته بودند و می‌نوشتند.
-سلام پدر جان، شرمنده وقتتون رو می‌گیرم، سوالی داشتم مزاحمتون شدم!
-بله.
-راجع‌به یه عکس هست که توی روزنامه‌ی شما چاپ شده. می‌خواستم ببینم نشونی از صاحب عکس دارید؟
-چه عکسی؟
پیرمرد تای روزنامه را باز کرد و عکس را با دستش به دختر جوان نشان داد. دختر جوان نگاهی به سرتاپای پیرمرد انداخت و بعد در حالی که کاغذی را از دستگاه فکس بیرون می‌کشید گفت: این عکس تزیینیه!
- چی چیه؟
دختر جوان برگشت و برای چند ثانیه خیره شد به پیرمرد.
-تزئینی! همینطوری چاپش کردیم. از این عکس‌ها زیاد چاپ می‌کنیم.
پیرمرد با خودش فکر کرد مگر می‌شود چیزی را همینطوری چاپ کرد.
-تزینی یعنی چی؟ من می‌خواستم ببینم اون کسی که این عکس رو گرفته می‌دونه اینی که تو عکسه کیه؟
دختر جوان کلافه روزنامه را از توی دست مرد بیرون کشید و عکس را نگاه کرد.
- این عکس تالار بورس هست. اونجایی که سهام خرید و فروش می‌کنن. اینهایی هم که تو عکسن احتمالا همشون سهام‌دارن و رفتن با پول‌های کلونی که تو حسابشون هست سهام بخرن! در ضمن عکاس اینجور عکس‌ها هم معلوم نمی‌شه! کلی از این عکس‌ها توی کامپیوترهامون داریم که فقط محض پر کردن صفحه ازشون استفاده می‌کنیم.
پیرمرد با خودش فکر کرد دختر می‌خواهد کامل شیرفهمش کرده و از سر بازش کند. پسر او هرجایی می‌توانست باشد الا آنجایی که دختر جوان وصفش را می‌کرد. پسرش که سهل بود خودش هم نمی‌توانست همچین پولی داشته باشد که با آن آنچان کاری بکند. فقط سالها پیش از پسرش شنیده بود قرار است یک چیزی مثل همین سهام از پول نفت ممکلت نصیبش شود، که خب نه تنها خبری از آن پول‌ها نشده بود که پسرش هم رفته و دیگر بر نگشته بود.
پیرمرد دستی به صورتش کشید و روزنامه را از دست دختر جوان گرفت.
-پیرشی جوون! خدا حفظت کنه.
از دفتر روزنامه بیرون آمد. روزنامه را باز کرد و باز خیره شد به عکس.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت   توسط هادی خشايي  | 

پیوندهای روزانه

+ سوختگیری و پیوندبرادرانه!
حاشيه هاي سفر به گامبيا
+ حال ما خوب نيست
خوشحالم که طي مدت اکران اين فيلم نقد هاي مثبت و منفي سياسيون و متخصصان نظامي را شنيده ام.
+ خانه رمان
وبلاگ تخصصی رمان و رمان نویسی
+ در ستایش پاسداشت مخاطب
نگاهی به جایگاه مخاطب در سریال‌های تلویزیونی
+ اصلاح طلبان در فکر براندازي نبودند
گفت وگوي خبرگزاري فارس با عماد افروغ
+ نگاهي به رمان توفان برگ نوشته گابريل گارسيا مارکز
در اين رمان که اولين رمان گابريل گارسيا مارکز است، تاثير ويليام فاکنر نويسنده مشهور امريکا کاملاً بارز است.
+ + «یک سبز واقعی» باشيد!
اگر بنابه انزجار از وضع موجود باشد، مطمئن باشید که من از همه‌ی شما منزجرترم. اما به‌همان اندازه هم یقین دارم که نه «انسان انقلابی» و نه «انقلابی‌گری و انقلابی‌مآبی»؛ نمی‌توانند ما را به مقصد مشترک‌مان برسانند. کمااینکه پیش از این هم نرسانده‌اند.
+ +تنها راه نجات نظام !
من دراين نوشته ،‌ قصد اين دارم كه از موضع كسي كه دلسوز نظام است و هنوز به فرداهاي بهترآن چشم اميد دارد ، به چوني بازآوردن مردم بپردازم . من مي خواهم به اين سئوال بزرگ : كه چگونه مي توان مجددا مردم را به شكوه پيشين جانبداري و فداكاري براي نظام باز آور
آرشیو پیوندهای روزانه

درباره‌ی هاویه و من

جايگاهش در قعر هاويه‌ي جهنم است* و چگونه سختي هاويه را تصور تواني كرد؟* هاويه همان آتش سخت سوزنده و گدازنده است.(قرآن كريم، سوره‌ي قارعه)
نويسنده وبلاگ: هادي خشايي / اروميه

آرشیو موضوعی

تمرین‌های نویسندگی
داستان كوتاه
شعر
مقاله و نقد
يادداشت‌ها
متن منتخب
درباره‌ي رمان و رمان‌نويسي

نوشته های پیشین

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386

 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM