<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>. هاویه .</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/</link>
<description>در قعر هاويه‌ي نوشتن (روزنوشت‌ها و ادبيات داستاني)</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 22 Dec 2009 19:42:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>شکاف واقعیت و غیر واقعیت. مرگ/زندگی</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C_%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 243px; HEIGHT: 152px&quot; height=163 alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://sibegazzade.com/pix/writers/HarukiMurakami-mainpage.jpg&quot; width=264 align=left vspace=2 border=0&gt;هاروکی موراکامی &lt;/A&gt;در داستان «فاجعه معدن در نیویورک» می‌نویسد:&lt;BR&gt;[اولین کسی که در شکاف واقعیت و غیر واقعیت (یا شکاف غیرواقعیت و واقعیت) یک پایش را این ور گذاشت و پای دیگرش را آن‌ور، یک دوست هم دانشگاهی بود که به بچه‌های راهنمایی انگلیسی درس می‌داد. او سه سال بود که ازدواج کرده بود و همسرش به خانه‌ی پدر و مادرش در شیکورو (Shikoru) رفته بود تا بزاید.&lt;BR&gt;بعد از ظهر دوشنبه‌ای در ژانویه، که به طور غیر عادی گرم بود، او به یک فروشگاه زنجیره‌ای رفت، دو قوطی خمیر ریش خرید و یک چاقوی آلمانی، که آن‌قدر بزرگ بود که می‌شد گوش فیل را با آن برید. او به خانه رفت و وان را پر کرد. کمی یخ از یخچال برداشت، یک بطری اسکاچ را تا ته نوشید، توی وان رفت، و رگ مچ خود را زد. مادرش جسد او را دو روز بعد پیدا کرد. پلیس‌ها آمدند و کلی عکس گرفتند. خون، حمام را به رنگ آب گوجه‌فرنگی کرده بود. پلیس آن را یک خودکشی به حساب آورد. گذشته از همه، درها از داخل قفل بودند و البته مقتول خودش چاقو را خریده بود. اما چرا او دو قوطی خمیر ریش خرید وقتی تصمیم نداشت مصرفشان کند؟ هیچ‌کس نمی‌داند. شاید هنگامی که در فروشگاه زنجیره‌ای بود، درک نکرده که دو ساعت دیگر مرده است. یا شاید می‌ترسیده صندوق‌دار حدس بزند که او می‌خواهد خودش را بکشد... مرگ یک مرد در بیست و هشت سالگی مثل یک باران زمستانی غمگین کننده است. در دوازده ماه بعد چهار نفر دیگر هم مردند.]&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000 size=1&gt;منبع: کتاب &lt;B&gt;«کجا ممکن است پیدایش کنم»&lt;/B&gt; ترجمه‌ی بزرگمهر شرف‌الدین، داستان «فاجعه‌ی معدن در نیویورک»/ &lt;B&gt;ص 22&lt;/B&gt;.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 19:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای نوشتن من!</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%86&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 136px; HEIGHT: 172px&quot; height=260 alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://www.huffingtonpost.com/huff-wires/20090420/books-dan-brown/images/b8c150c4-d3f1-46a7-94d7-357b32ff4484.jpg&quot; width=230 align=left vspace=2 border=0&gt;دن براون&lt;/A&gt;:&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;« یکی از دوستانم که اسمش ویلیام است، در دوران مدرسه می‌گفت پدربزرگش را زمانی پیدا کرده بودند که روی نوشته‌هایش افتاده بود. همان جا روی میز سرش را گذاشته بود و از دنیا رفته بود. این برای من خیلی عجیب بود که چه طور آدم می‌تواند تا این حد وامدار نوشتن باشد، تا جایی که مرگش هم با کلمات ممزوج شود. این، رویای نوشتن من شد، اینکه تا جایی با نوشتن انس بگیرم که مرگ هم خللی بر آن وارد نکند. شاید به همین خاطر نوشتن برای من فراتر از یک عشق درونی است.»&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#990000 size=1&gt;منبع: عادات نویسندگی دن براون از زبان خودش / ترجمه: آرش بزرگمهر/ کتاب داستان چهارم همشهری.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 16:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محمد نوري‌زاد بازداشت شد.</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;متن خبر از ایلنا:&lt;BR&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 150px; HEIGHT: 105px&quot; alt=&quot;محمد نوری زاد&quot; hspace=10 src=&quot;http://www.blogfa.com/photo/m/mohammadnurizad.jpg&quot; align=left border=0&gt;«ايلنا: محمد نوري‌زاد به اتهام توهين به مسوولان و تبليغ عليه نظام جمهوري‌اسلامي بازداشت شد. &lt;BR&gt;به گزارش خبرگزاري ايلنا، به نقل از روابط عمومي دادسراي عمومي و انقلاب تهران شامگاه يكشنبه در اطلاعيه‌اي با اعلام اين مطلب افزود: متعاقب اعلام جرم مدعي‌العموم عليه نوري‌زاد، نامبرده احضار و پس از تفهيم اتهام از سوي داديار شعبه رسيدگي‌كننده، براي وي قرار وثيقه صادر شد كه متهم به دليل عجز از توديع وثيقه به زندان معرفي شد. &lt;BR&gt;در ادامه این اطلاعیه آمده است، عباس جعفري دولت‌آبادي، دادستان عمومي و انقلاب تهران، پيش از اين اعلام كرده بود،‌دادستاني با كساني‌كه به مقامات رسمي كشور توهين كنند، برخورد مي‌كند.»&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از پی هر مطلب انتقادی که محمد نوری زاد می نوشت، تعدادی از بازدیدکنندگان وبلاگش در قسمت نظرات می پرسیدند که چرا کسی کاری به کار او ندارد و چرا وبلاگش فیلتر نمی‌شود، اما حالا ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وبلاگ محمد نوری زاد: &lt;A href=&quot;http://mohammadnurizad.blogfa.com&quot;&gt;http://mohammadnurizad.blogfa.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خبر خیلی خیلی بدی بود...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2009 11:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر: وبلاگ اورمیا استوری به روز شد!</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>وبلاگ اورمیا با خبر و معرفی سه کتاب از نویسندگان و شاعران ارومیه به روز شده است.</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 21:55:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وقفه</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:jBkZ_7DZcxxXIM:http://fireflyforest.net/images/firefly/2005/August/rain-on-table-480.jpg&quot; align=left border=0&gt;وقفه‌ای در نوشتنم افتاده که تلاش می‌کنم رفعش کنم. چند طرح داستان کوتاه دارم که گاهی اوقات توی ذهنم جولان می‌دهند و مشغولم می‌کنند. خیلی وقت پیش توی یک جمع ادبی داستان کوتاهی را که سال 86 نوشته بودم خواندم. چون چند وقتی می شد از نوشتن داستان کوتاه فاصله گرفته بودم، مرور آن داستان خیلی بهم چسبید. داستان بلندی را که به پایان رسانده بودم تایپ کردم، صفحه بندی کردم و پرینت گرفتم. شد یک کتاب هفتاد صفحه‌ای. الان گذاشته‌ام‌اش توی کتاب‌خانه‌ام. فقط یک دست‌گرمی بود، یک تمرین. شاید یکی از دلایل وقفه همین باشد، به صورت ناخودآگاه و کمی هم خودآگاه دارم تلاش می‌کنم از فضای کتاب قبلی بیرون بیایم و یک نگاه خودآگاهانه‌ی انتقادی نسبت به آن پیدا بکنم تا ضعف‌ها و کم و کاستی‌هایش را بیابم و سعی کنم در کار پیش رو تکرارشان نکنم. کمی نظم و انضباطم ریخته به هم. هیچ چیزی مثل آشفتگی ذهنی آدم را در نوشتن دچار مشکل نمی‌کند. همه‌ی ایده‌ها و طرح‌ها و فکر‌ها قاطی‌پاتی می شود و سوا کردن و برنامه ریختن و اجرایی کردن‌شان به مصیبت عظما شبیه است. فضای اینجا خیلی کرخت و بی‌روح شده. درست مثل این روزهای بارانی پاییزی...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Dec 2009 11:19:41 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بریده مطلب: استرس و مهاجرت در دیدگاه افروغ</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 107px; HEIGHT: 85px&quot; height=161 alt=&quot;&quot; hspace=10 src=&quot;http://www.iranianmy.com/fa/images/stories/demo/iran/farar20az20iran.jpg&quot; width=204 align=left border=0&gt;بخش از مصاحبه‌ی خبرگزاری فارس با &lt;STRONG&gt;اعماد افروغ.&lt;/STRONG&gt; این بخش از حرفهای افروغ در پاسخ به مصاحبه‌گر برایم جالب بود:؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;-ولي فکر مي کنم يکي از مهم ترين عوامل فرار مغزها، مسائل اقتصادي است، نه مسائل ديگر. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چرا، همه چيز موثر است اما فقط اقتصادي نيست. قبلاً هم به اين موارد فکر و روي آن کار کرده ام. اين فرار مغزها به خيلي چيزها بستگي دارد و فقط به يک رفاه اقتصادي ارتباط ندارد، يعني فرد اگر حرمت و کرامت و شخصيت نداشته باشد، اگر شخصيتش خرد شود، آرامش نداشته باشد، استرس داشته باشد، مي رود و بپذيريم که کشور ما استرس زا است، يک استرس هاي عجيب. هر کس که يک روز به خارج مي رود، مي گويد عجب کشوري بود. نه تنها غرب، حتي کشورهاي ديگر. من نمي خواهم بگويم اين قضاوت ها درست است،&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffffff&quot;&gt; &lt;STRONG&gt;اما خودم مي فهمم دائم با استرس روبه رو هستيم و خيلي بايد انقلابي و شجاع باشي که آن چيزي که فکر مي کني را راحت بگويي، يعني بايد تنت را براي انواع بي حرمتي ها و توهين ها آماده کني و سپس نظراتت را بگويي. البته هر چه سياسي تر باشد، ريسکش هم بيشتر است.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بله، مي تواني در مورد عرفان صحبت کني که به هيچ جايي بر نخورد، آن هم عرفان منفي، نه عرفان مثبت، چون عرفان ستيز بالاخره در صحنه مي آيد، پس بايد درباره يک عرفان منزوي که کاري به X وY نداشته باشد صحبت کني و من نمي دانم اين رسالت انقلاب اسلامي بود؟ اين فلسفه وجودي انقلاب بود؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مساله فقط اقتصادي نيست، مساله حرمت و کرامت است و مساله اصلي به نوع نگاه ها و تعريف ها از انسان مربوط است که خيلي تعريف بالايي است، اما متاسفانه در عمل ديده نمي شود. خبره بايد احساس کند که خبره است و به اين خبره بودن اهميت داده مي شود. وقتي نوع نگاه ها به گونه يي است که يا خبره را پاک مي کنيم يا او را از خاستگاه اصلي اش جدا مي کنيم، احساس مي کند به شمار نمي آيد و مورد اهميت نيست و به اصطلاح موجود بافضيلت، مورد اعتنا و مورد مشورت به حساب نمي آيد، پس مي رود. يعني فقط مساله رفاه اقتصادي مطرح نيست، هرچند مسائل اقتصادي هم يک عامل است و نمي توانيم آن را ناديده بگيريم، اما عوامل مختلفي دست به دست هم مي دهد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يک زماني بود که در اوج محروميت بوديم و محروميت ها خيلي بيشتر بود، اما افراد احساس مي کردند بايد بمانند، چون يک عرق ملي و تاريخي داشتند. عواملي را که باعث افزايش اين عرق ملي و هويت تاريخي مي شود بايد فهم کرد و در يک کلام نبايد به نام جمهوري اسلامي به مردم و نخبگان خود نگاه ابزاري داشته باشيم، چون اين نگاه ابزاري داشتن، مهم ترين مصيبت است. به تک تک شهروندان بايد نگاه هدفمند و غايت مدار داشت، يعني او خود يک هدف است نه ابزار. وقتي نگاه ابزاري به او شد بايد منتظر اين تبعات هم باشيم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 12:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نظرات</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>...</description>
<pubDate>Wed, 18 Nov 2009 11:16:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این سکوت دردانگیز من را فرا خواند جیگرکم!</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;هیچ قصد برگشتن به این اختلال‌آباد وبلاگستانی را نداشتم. اما این سکوت دردانگیز من را فراخواند به آلونک اینترنتی‌ام در اینجا. علی‌رغم اطلاع رسانی گسترده و استکبارستیزم کسی اعتنایی بر کامنت‌پراکنی‌های مشعشعم ننمود و آدرس وبلاگ را به مکان جدید تغییر نداد جز دو-سه نفر. من هم چون دیگر شهروندانی که از اختلال‌آباد مهاجرت نموده بودند به بلادفرنگ و در دامان امپریالیسم جهان‌خوار بساط عیش گسترده بودند، بار و بنه‌ام را برداشته و در آن‌ور آب‌ها (بلاگر‌آباد) رحل اقامت گزیده بودم. اما چه سود که دوستان را حالی نبود دست در لینکستان‌شان ببرند و عریضه‌ی ما را به ساز تعویض بنوازند.&lt;BR&gt;دردانگیزتر آنکه کنتور کامنت‌هایمان در خانه‌ی جدید بیشتر از یکی دو شماره نمی‌اندازد و شدیدا از دریافت کامنت‌های بازرگانی محروم گشته‌ایم و کسی را حوصله‌ای نیست با سرعت قوزمیت اینترنت وطنی در سیستم کمی سنگین بلاگر گوهرافشانی بکند و نظر و حرف و حدیثی بنگارد. شاید بد نباشد نوشته‌های بی‌بو و خاصیت‌مان را به صورت موازی در هر دو وبلاگ نشر بدهیم، تا هم از امکانات خفن اوشان بهره ببریم و هم از مزایای مخاطب برانگیز ایشان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 20:43:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل کوچ.</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>اسباب کشی کرده‌ام به خانه‌ی جدید. دیگر در اینجا نخواهم نوشت. لطفا آدرس لینک من را به آدرس جدیدم تغییر دهید. خانه ی تازه‌ی مجازی‌ام اینجاست:&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://9aban.blogspot.com&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;BACKGROUND-COLOR: #ffcc00&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;http://9aban.blogspot.com&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 18:49:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرخصی</title>
<link>http://khashai.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;فعلا برای مدتی به روز نخواهم شد. کلی کتاب و مطلب نخوانده دارم که می‌خواهم بروم سراغشان. وبگردی و وب‌نویسی تمرکزم را به هم می‌زند. مخصوصا با این اوضاع و احوالی که به وب سایه انداخته و فکر و ذهن من از آن مصون نیست و نمی‌توانم پی‌گیر مسائل نباشم. برای همین ترجیح می‌دهم یک مدتی کانکت نشوم. چون این وبلاگ استارت وبگردی‌هایم هست کار در آن را فعلا معلق می‌کنم.
&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 22:54:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=khashai&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>khashai</dc:creator>
<guid>http://khashai.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
